از ساعت ۱۰ تا الان داشتم درس میخوندم

دیگه مغزم نمیکشه 

خوابم میاد 

فردا از نه و نیم صبح کلاس دارم تا ۱

و برای فردا کلی درس دیگه

تنها چیزی که این حجم ا درس رو لذت بخش و قابل تحمل میکنه اینکه به موضوعش علاقه مندم 

فکر کنم حتی اگر المپیاد هیچ ثمره ی خاصی نداشته باشه همین لحظاتش بیارزه به کنکور و این چرت و پرت ها 

خوشحالم که این مسیر رو انتخاب کردم 

 


برچسب‌ها: المپیاد
نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


...1.2.3.4

این همه تعریف انتخابی و بی پایه برای ریاضی داریم اون وقت ریاصی رو از دقیق ترین علم ها می دونیم

کی گفته یک حتما یکه...اگر از اول به یک می گفتیم دو الان یک دو بود 

اگر از اول دقت اعداد صحیح رو به جای یک واحد و یک و نیم واحد در نظر می گرفتیم الان تعریف خیلی چیز ها تغییر می کرد

ما عادت کردیم تو ریاضی به همه چیز بگیم دقیق در صورتی که هیچ وقت اندازه های ما نمیتونه دقیق باشه...ما ۱۰ به توان n- رو که در نظر بگیریم حتما ده به توان منفی n کوچکتری هم وجود داره 

اگر از اول یک ساعت رو به جای ۳۶۰۰ ثانیه ۶۰۰۰ ثانیه در نظر می گرفتیم الان طول روز های ما متفاوت بود 

 

ما انسان های خودخواه و بی فکر این همه تعریف به دردنخور و بی پایه و اصول داریم و این تعاریف رو به همه جهان هم ربط میدیم...

طول سال سیاره ی x فلان سال زمینی

فاصله ی فلان جرم n سال نوریه

چگالیه ابرنواختر ‌فلان چقدره 

مسخرست واقعا مسخرست

 


برچسب‌ها: ریاضی, اعداد, تعاریف اولیه
نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


ادبیات رو تخریب کردند وقتی مجبور به آن شدیم که معنای کنایی درخت زیتون را بیاموزیم...ما دیگر نمی توانیم برداشتی به جز آزادی از درخت زیتون داشته باشیم


برچسب‌ها: ادبیات
نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


همین الان آخرین جلسه ی فیزیک با بهترین معلم قیزیک تموم شد

و من عین خیالم نیست....عجیبه


برچسب‌ها: فیزیک
نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


این مضحکه 

حتی یک چیزی فراتر از مضحکه 

اینکه چشم بدوزی به دیوان حافظ روی میز و منتظر بمونی تا ادبیات مدرسه تموم بشه و باز کنی 

و در لذت غرق بشی...

واقعا با چه عقلی به این چرت و پرت های مدرسه می گید ادبیات...فکر نمی کنم این حق رو داشته باشید که گند بزنین به باور ذهنی مردم درباره ی یکی از لذت بخش ترین های زندگی 


برچسب‌ها: حافظ, ادبیات, مدرسه, آموزش ناپرورشی
نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


احساس عجیبی دارم 

دوباره همون حس ناشناخته ی ناگفتنی که مثل یک طوفان میاد و همه چیز رو میریزه به هم...

خیلی خستم دوست دارم یک فرجی بشه...نمیدونم در چی شاید یک چیزی توی زندگی یک چیزی درباره ی احسان....نمیدونم 

خیلی سخته که زمان تجربه ی این احساس خونسردیم رو حفظ کنم.یک فال حافظ گرفتم ظاهرا قراره خبر های خیلی خوبی بهم برسه ظاهرا قراره همه چیز درست بشه....لااقل میشه امیدوار بود 

اصلا مگه فال و این داستان ها برای چیه؟برای همین چیزاست دیگه اینکه شعر رو بخونی و جوری تفسیرش کنی که امید تو دلت ایجاد بشه 

دلم گرفته..‌. نمیدونم از چی ففط میدونم دلم سخت گرفته 

ساربان بار من افتاد خدا را مددی...

حافظ جانم ممنونم که همیشه انقدر هوامو داری ممنونم پدر عزیز🤷‍♀️


برچسب‌ها: حافظ
نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


شما هم تو شب راحت تر درس میخونید یا ففط من اینجوریم؟


برچسب‌ها: درس, شب
نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


هرچقدر بیشتر زمان میگذره بیشتر از انتخاب رشته ای که کردم مطمئن میشم.البته که به نظر من هم پول میتونه بخش مهمی از شغل و کار آدم باشه ولی پولی که قرار باشه با هزار نارضایتی از ته دل به دست بیاد همون بهتر که نباشه

 


برچسب‌ها: انتخاب رشته, رشته ی تحصیلی, پول
نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


امروز اصلا حوصله ی هیچ کاری ندارم 

هیچی 

هنوز همه ی ظرف ها کثیفه،خونه نامرتبه،کتابام رو میزه....حتی پیاز داغ غذام حاضره ولی انقدر بی رمقم که حوصله ی درست کردن بقیش رو ندارم.

البته صفت بدی به این احوالات نمیدم.اگر این روز ها بیشتر از روز های شلوغ مفید نباشن کمتر مفید نیستن.

دیروز مامان بالای احسان اومدن خونمون.خیلی خوب بود.دلم براشون تنگ شده بود.

فردا اخرین روز از امساله که کلاس دارم بعدش هم شروع امتحانات تا اول تیر بعد از اونم درس خوندن بیشتر برای المپیاد 

یک زمزمه هایی برای سفر تو خونه هست.اگر اوضاع بهتر بشه شاید هوایی برای دو سه روز رفتیم شیراز و برگشتیم.

یک فیلم خیلی خوب پیدا کردم و انقدر خوب بود که دلم نیومد همش رو ببینم فعلا خودم رو گذاشتم تو چشم انتظاری تا به وقتش باهاش کیف کنم 

دوست داشتم امروز برم ارامگاه فردوسی ولی خب کروناست دیگه....

یک لیست خرید طولانی به احسان دادم که شب وقتی اومد باید جا به جاشون کنم.

کتش رو هم فردا باید از خوشکشویی بگیرم 

چه روز های پرکار و دل نشینی.....

از شما چه خبر؟

 


برچسب‌ها: روزمرگی
نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


امروز با هزار تا کش و واکش به زور از تخت اومدم پایین و با چشمایی که تقریبا نمی دید وارد ادوب کانکت شدم تا از گفته های معلم خویش نهایت بهره را ببرم

خلاصه اینکه کلهم یجمعین خواب بودم و به حرف های معلم گرام گوش میدادم و اما یکهو یک خبر ناگهانی....بلهههه!
فقط دو هفته ی دیگه تا آخر امسال و بعدش هم امتحانات.....هورااااااا

البته هرچند که تابستان امسال باید کلی کلی کلی خرخونی کنم و کم کم روزی هفت هشت ساعت بخونم ولی خب دیگه هر چی هست خوندن علاقه مندی هاست و همین خودش کار رو خیلی آسون تر میکنه حتی انقدر آسون که از الان دارم براش لحظه شماری می کنم.

خدایا فقط این دو هفته و این امتحانات مسخره زودتر تموم بشه

الهههی آمین


برچسب‌ها: مدرسه, امتحان, سال تحصیلی99
نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


به خدا قسم اگر حافظ الان اینجا بود و روش درس دادن ادبیات شما رو می دید یک بار که سهله ده هزار بار دیگه هم می مرد.

و ان کس که نداد و نداند که نداد 

حیف است چنین جانوری زنده بماند 

واقعا خاک بر سر ماهایی که باز می شینیم تو کلاس شما که مثلا چیزی یاد بگیریم 

 


برچسب‌ها: ادبیات, تدریس, حافظ
نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


یکی از مهم ترین دوراهی های زندگیم الان دقیقا جلو رومه 

باید یکیشو انتخاب کنم یا این راه یا اون راه 

نمی‌دونم 

بعد از این انتخاب یا بر می گردیم و کیف می کنم که پای حرفم وایستادن و نداشتم دیگران برام تصمیم بگیرن اون هم با عقاید مسخرشون 

یا بر می گردم به عقب نگاه می کنم و کلی خودم رو فحش میدم کلی....

موندم الان باید با عقل تصمیم بگیرم یا احساس 

تو تمام عمری که تا حالا از خدا گرفتم فهمیدم نباید به خاطر منافع علایق خودت رو از بین ببری ولی نمی‌دونم چرا الان انقدر دو دلم 

یک دلم میگه هر وی باشه بالاخره این راهی رو که ارزو داشتی رفتی یا میشه یا نمیشه ولی دیگه پشیمون نیستی که امتحانش نکردی.از طرفی باز یک دلم میگه پس حرف بزرگتر ها چی اون هایی که این همه سال تجربه داشتن؟

حس می کنم باید رو حرف خودم وایستم چون اگر واینستم حتما پشیمون میشم البته هر چند اگر واینستم هم ممکنه پشمون بشم ولی درصدش کمتره 

خلاصه اینکه دلم بدجور داره میگه روی حرف خودت وایستا احساسم میگه باید این کار رو بکنم.

همش نگرانم نکنه با تصمیم اشتباه همه چیز رو از دست بدم و شرمنده ی خودم بشم 

خدایا اگر راه خودم رو قراره انتخاب کنم یکجوری دلم رو قرص کن 

الهی امین

 

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


یا امام رضا خودت شرایط رو در کمال ناباوری جوری جور کردی که من نیام حرم،که من اونجا باشم ،که من اون پیام رو ببینم،که من با مامان دربارش حرف بزنم،که احسان اونجا نباشه و...

پس خودت کمکم کن تصمیم درست رو بگیرم.

حالا که خودت این همه هوامو داشتی از اینجا به بعدش رو هم سپردم به تو 

یا علی مدد


انشالله تا آخر خرداد بیام یکی از بهترین اخبار زندگیم رو اینجا بنویسم


برچسب‌ها: امام رضا
نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


کل دیشب رو بیدار بودم 

حالا عین چیز موندم تو گل...

اخه کدوم چیزی این مدارس لعنتی رو ابداع کرد؟برادر من/خواهر من برو به فکر اخر عاقبتت باش.چجوری تو اون دنیا می خوای جواب این همه بدبخت کردن جوونا های مردم رو بدی؟ها؟!

🤦😳😁


برچسب‌ها: شب, خواب, مدرسه, رشدیه
نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


اون روز احسان برداشته بهم میگه بزنیم بریم سفر یکجا چند روز واستیم کیف کنیم که البته بعد از مواجه شدن با نگاه خوفناک من فهمیدم باید زبان برگیرد 

ولی حالا خودمونیم خودمم خیلی دلم سفر میخواد خیلی 

مخصوصا شیراز و اهواز دلم لک زده برای بوی بهارنارنج ها و شب بیداری ها 

نمی‌دونم فکر کنم دیگه دارم دیوانه میشم 


برچسب‌ها: سفر, شیراز, اهواز, مدرسه
نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


امتحان ریاضی رو به معنای واقعی کلمه گند زدم.

به قول مولیان خوب بد جلف به لحاظ روحی نیاز دارم یک خشاب رو روی یک نفر خالی کنم.

فقط خدارشکر جناب احسان خونه تشریف ندارن وگرنه قطعا دعوامون می شد.

یعنی در اصل از دست خودم عصبانیم ها.دیروز رو زدم به تنبلی اینم از نتیجش

 


برچسب‌ها: امتحان, ریاضی, تنبلی
نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


دندونم درد می‌کنه 

خوابم نمی‌بره 

فردا امتحان ریاضی دارم 

احسان داره با صدای ۱۹۰ فیلم می بینه 

امروز مجبور شدم برای درس و این چیزا مستند رو نبینم 

امروز ماشین نبود که بریم بیرون 

دلم قهوه می خواست ولی نخوردم که خوابم ببره اینم از وضعیتش 

 

 

 


برچسب‌ها: خواب
نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


مدارس کشتارگاه شب هایی هستند 

که می شود زیبانرین لحظات را ساخت 

که می توانند زندگی انسان را کمی تغییر دهند 


برچسب‌ها: مدرسه, آموزش و نه پرورش
نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


از صبح همه چیز خوبه البته به غیر از مدرسه که عین دارکوب نوک میزنه به مغز آدم و اجازه ی لذت بردن از هیچ چیزی رو بهت نمیده اونم وقتی معلمت به مدت بیست دقیقه فقط داره نقشه ی ایران رو آپلود میکنه.


برچسب‌ها: معلم, تدریس مجازی
نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


امروز بعد از یک مدت سخت( که نمی‌دونم دقیقا سروکلش از کجا پیدا شد ) بالاخره رفتیم بیرون و دلی تازه کردیم(البته نه طبیعت🙃).اول از همه یک سری به خیابان دانشگاه و کتاب فروشی هاش زدیم وذخایر کتاب خونه رو دوباره پر کردیم بعد هم رفتیم سراغ همون خانواده ی بی نظیر که رو به روی پردیس کتاب مغازه ی نمی‌دونم چی فروشی دارن.بعد هم رفتیم کافه پاتوق همیشگی و دیدار ها رو تازه کردیم و یک دمنوش ناب بهارنارنج زدیم.الانم با کلی خستگی و تکالیف مونده رو دست برگشتیم خونه.احسان که تا دراز کشید خوابش برد فقط موندم من بدبخت که هر چقدر چشمام رو روی هم میزارم خوابم نمی‌بره.اصلا دقت کردین؟همیشه همینه ها. دقیقا روزی که ادم فرداش کلی کار داره انگار یکی میاد داروی خواب نیاورد می‌ریزه تو غذات.

خلاصه اینکه فعلا با کتاب امروز و اشعار  جناب حافظ خوشیم و نگران فردا.

خدایا شکرت...


برچسب‌ها: کتاب, پردیس کتاب, حافظ, دمنوش
نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


از فردا آخرین هفته ی قرن شروع میشه

نمیدونم چرا ولی از همین الان دلم برای این قرن تنگ شده تمام لحظات شاد و غمگینی که داشتم

وقتی فکرش رو میکنم این حجم از اتفاقات متعدد در 15 سال آخر یک قرن افتاده مغزم سوت میکشه تمام اتفاقاتی که من و شخصیتم و سرگذشتم رو شکل دادن

فعلا نمیخوام راجع به سال آینده فکر کنم حتی نمیدونم دقیقا سال آینده قراره با خودم چند چند باشم 

فعلا فقط میخوام از آخرین ساعات این قرن تمام لذت رو ببرم

نمیدونم دقیقا میخوام چیکار کنم ولی کیف میکنیم از همین فردا هم شروع میکنیم.یادمه دو سال پیش وقتی سال داشت تحویل می شد خیلی چیز ها رو از عمق وجود آرزو کردم که حالا درست همینجان همین بغل دستم کلی اتفاقات خوب و بد داشت امسال که حتی اتفاقات بدش هم می ارزید به سختیش حالا که انقدر خوشبختم و خدا رو همین جا احساس می کنم دیگه میخوام دور تند و تند رفتن رو بزارم و دور آروم و با همین چند چیزی که دارم خوش باشم به معنای واقعی کلمه پس بزن بریم

فردا رو زندگی میکنیم. 


برچسب‌ها: نوروز, زندگی
نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۹  توسط خانم امید  | 


دنیای عجیبی ست 

معلم ادبیات فارسی به دلیل حرف زدن زیاد و نظر های بیجا نمره میده 

معلم ریاضی انقدر درگیر حساب و کتاب نمرات روی کاغذ شده که یادش رفته ریاضی طبیعت رو ببینه 

دبیر شیمی در بین صحبت های کسل کنندش از ترکیب بی مانند محبت فراموش می‌کنه 

معلم هنر حتی هنر حرف زدن رو هم ندارم 

معلم فیزیک به جای محاسبات تکراری خودش رو در آزمایشات شاهکار فیزیکی غرق نمیکنه 

معلم تاریخ و اجتماعی یادش می‌ره که فرهنگ ارتباط برقرار کردن با دانش آموزان چجوریه 

معلم قرآن فکر می‌کنه اگر یک کسره رو فاتحه بخونیم به خدا بر میخوره ولی اگر به یک بچه انقدر سختگیری کنیم که از این شاهکار عجیب زده بشه تازه ثواب هم کردیم 

معلم پیام تنها تفکرش اینکه دانش امپزان همه ی درس ها رو میخونن الا درس من و همه رو متهم می کنه در حالی که داره درس قضاوت نکنیم رو از روی کتاب قرائت می کنه 

معلم زیست شناسی یادش رفت داره با چه چرخه ی عظیمی و به واقع حیرت اورد داره زندگی میکنه و چسبیده به زیست کاغذ و قلم 

معلم زمین شناسی نمیدونه وقتی میگیم قاره ها در اول یک خشکی بزرگ بودن یعنی ادم ها اول یک گروه بزرگ بودن 

معلم زبان هیچ وقت زبان حرف زدن و اموختم رو نفهمیده هیچ وقت زبان اتحاد و همدلی رو درک نکرده 

معلم عربی وقتی قران میخونه چیزی اش نمی‌فهمه 

معلم دفاعی داره داد نزنه که های و هوی جنگ نرمه و دشمن داره عقایدش رو می‌کنه تو نغزتون در حالی که نمیدونه خودش چه چیز هابی رو داره تحت عنوان امورش به ما یاد میده

معلم ورزش با ورزشی که می‌کنه حال خوبی نداره 

و در نهایت اموزش وقت گذروندنه وقتی دانش آموزی از لذت طبیعت مرحومه و محکوم به صبح زود بیدار شدنی که برخلاف آزمایشات علمی هست 

 

 

 

 

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۹  توسط خانم امید  | 


امروز با احسان یکسر رفتیم جای بچه های نجوم و دوباره باهاشون یکم گپ زدیم سر اینکه بالاخره برای انتخاب رشته باید چیکار کنم بعد هم رفتم مطب بابا یک روزی رو اونجاا الاف بودم که با محیطش بیشتر آشنا بشم.یکسر هم رفتم با استاد موسیقیم صحبت کردم و از کار موسیقی شنیدم.خلاصه اینکه حرف همشون تقریبا یک چیز بود و همون حرف های تکراری... بنابراین با تمام سختی هاش انتخاب رشته میفته به گردن خودم تنهای تنها بنابراین رفتم تو اینترنت یک سرچی کردم راجع به رشته های دانشگاهی و سختی رشته های دبیرستان و کلی چیز دیگه.در آخر هم به این نتیجه رسیدم که جهنم و ضرر ریاضی فیزیک رو برای الویت اولم انتاب کردم چون نمیخواستم مثل تما آدم هایی باشم که میگن ما عاشق فلان کار و بودیم و نتونستیم بهش برسیم (چون هیچ وقت تلاش نکردن).اگر هم سختی داشته باشه مطمئنم از پسش بر میام هرچند الان نمرات ریاضی فیزیکم از همه ی دروس بالاتره در آحر هم با احسان مشورت کردم راجع به اینکه قراره چیکار کنم و تصمیم چیه بهش گفتم ممکنه برای با هم بودن وقت کمتری داشته باشیم و آینده مشکل تر بشه بعد از اتمام دانشگاه و کمبود امکانات در ایران برای آسمان شناسی و این چیز ها و نتیجه ی نهایی همه ی این ها امروز این شد که :

اولویت اول ریاضی فیزیک

دوم تجربی

سوم صنعت

چهارم هنر

پنجم کشاورزی

ششم خدمات

هفتم ادبیات

و هشتم هم معارف

راستش خیلی با تخیلاتم فاصله داشت آخه تو تفکرات من قرار بود امسال جنگ جهانی بین من و بابا رخ بده.بابا حق داره میگه رشته ی نجوم خیلی تو ایران امکاناتش کمه و تو نمیتونی و سختت میشه و از این جور حرف ها هرچند بابا خودش خیلی علاقه داره به این رشته و شاید چون خودش نبود امکانات رو چشیده اینجوری می ترسه از آینده ی من از طرفی هم خب پزشکی رشته ایه که اگر بخوام بخونم بلافاصله بعد از اتمام دانشگاه میتونم برم پیش بابا کار کنم و کم کم تخصص بگیرم و همه به طرز فجیع و عصف بار بهم بگن خانم دکتر(که به شخصه نمیدونم در قبال این حجم از بی تفکری و بی فکری باید چی گفت) و در کل کلی پول به جیب بزنم

در آخر اینکه خدارشکر انگار تونسته بودم تو این چهار سال به بابا بگم من دقیقا چی میخوام و جریان چیه و در نهایت بدون هیچ جنگ و دعوایی دوتاییمون سر ریاضی فیزیک به توافق رسیدیم

پس تبریک به خودم .... بزن بریم به سوی علاقه ی پر دردسری و مشکلاتی که مشکلاتش هم بی نهایت بار شیرین و قشنگه

آخه وقتی پروفسوری که تو ایران عمرش در این زمینه صرف شده و حقش کاملا ضایع شده داره صاف تو چشمام نگاه میکنه میگه خام فلانی برو سمت علاقت فکر کنم دارم راه درستی رو انتخاب می کنم.

همین

بزن بریم


برچسب‌ها: انتخاب رشته, نجوم, علاقه
نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۹  توسط خانم امید  | 


وقتی مدارسمون علاوه بر تمام مزخرفات به جای درس دینی و اخلاق روانشناسی زرد رو تدریس می کنند و به جای کتاب از متاب استفاده می کنند چه توقعی از دانش آموزانمون داریم؟ 

پ.ن:بعد از چند ماه نداشتن کلاس برای امتحانات دوباره مدارس شروع شد بدون تنبلی دارم میگم ولی واقعا هر وقت بعد از یک مدتی وارد مدارس میشم اتمسفر مسخره و حال بد کنش رو احساس می کنم مدارسمون به جای مدرسه بودن بیشتر مخربگاهند 


برچسب‌ها: امورش و پرورش, مدارس, درس, امتحانات
نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۹  توسط خانم امید  | 


حال و هوای این روز هام شده مثل دیوانه ها(منظورم از دیوانه ها فرزانگان دیوانست نه احمق ها)

شب هاروبیدار می مونم 

همش موسیقی گوش میدم 

همش فیلم میبینم 

همش دیوانه وار دنبال داستان می گردم 

همش پشت چراغ قرمز برای بچه ها دست تکون میدم 

.....

منظورم ادم هایی نیست که مثبت نگرن و فکر میکنن همه ی عمر رو باید لبخند زد و شاد شاد شاد زندگی کرد و نباید حتی یک لحظه از عمر رو بر فنا داد و از این حرف ها(که بدون شک این هم سبکی از زندگیه و قابل احترام حتی برای منی که مخالفشم)بلکه منظورم ادم هایی که با احساسات زندگی میکنند یک نمونه ی خیلی کوچک از زندگی مولانا مثل احسان عبدی پور و اردشیر رستمیه و اینا...

خلاصه اینکه چقدر اینجوری خوش میگذره چقدر حال دلم بهتره و چقدر دوستانی در این حال کمن 

عجیبه و زیبا!!


برچسب‌ها: داستان, موسیقی, شعر, احسان عبدی پور
نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۹  توسط خانم امید  | 


اسلایدر