برق دانشگاه تهران قبول شدم

نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


تولد من نا مبارک است

مبارک گفتن شما آن را تطهیر نمیکند

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


کجایی؟

ای که عمری به پایت نشستم....

نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


میدونی چی اذیت میکنه؟

اینکه آدم هرچی بیشتر میفهمه بیشتر تنها میشه

انگار تنهایی و فهم دو کفه ترازوان که باید متوازن باشن

نوشته شده در  شنبه هفتم مهر ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


نمبدونم شاید من دختری در مشهد به دنیا اومدم که تو رو دوست داشته باشم

نوشته شده در  شنبه هفتم مهر ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


هر رابطه ای یکجایی به باریک ترین حالت ممکن در میاد میرسه به مو

اگر اونجا شد جمع شد که شد یعنی دیگه پاره نمیشه ولی اگر نشد حتی اگر رابطه ادامه پیدا کرد و جمع نشد مطمئن باش بالاخره یکی از اون دونفر یک روز طغیان میکنه و عین سیل همه چیزو تخریب میکنه

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


به نظرم نمودار واقعی زندگی یک نمودار شبیه نوار قلبه پر از نقاط تیز پر از بلندی و پستی حتی ایستایی

وقتی جوونی خط فکری و مغزیت منطبق میشه به همون نمودار زندگی کلی هیجان کلی غم زیاد کلی شور و شعف زیاد کلی عشق یکهویی کلی افسردگی ناگهانی و همه احساسات کوتاه مدت و انفجاری رخ میدن

ولی وقتی یکم زندگی میکنی وقتی توی اون بالا پایین های نمودار نفس میکشی کم کم یاد میگیری همچین هم خبری نیست از بدترین اتفاقاتی که ایمان داری به نابودگریشون بالاخره میای بیرون از بهترین شب هایی که شاهزاده همه جهانی عبور میکنی ادم های مورد اعتمادت زجرت میدن ادم هایی که ازشون متنفر بودی نجاتت میدن ناممکن ترین های ذهنیت رخ میدن و بدیهی ترین ها تغییر میکنن.تو توی این شرایط یاد میگیری بزرگ میشی و وقتی بزرگ شدی دیگه نمودارت خشن و تیز و پر از بالا پایینی نیست نمودار ذهنیت یک نمودار سینوسی بسیار نرم میشه بالا داره پایین داره ولی خیلی منحنی های نرم تری نسبت به نمودار جوونیت داره و به نظرم اینجاست که ارام تر میشی

نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


دیگه رسما تلسکوپ رو خریدم یعنی پولش پرداخت شد و الان تو خونمونه یعنی مال خود خودمه

فکر میکردم مثل سکانس توی داریوش واکنش نشون بدم اونجایی که پسره میفهمه پلی استیشن مال خود خودشه و اونجوری نشد

نه اینکه خوشحال نباشم ها درونم غوغاییه دارم لذت میبرم دارم کیف میکنم دوباره زنده شدم امیدوار شدم ولی انگار یک چیزی تو همه این سال ها یادم داده که جیغ و فریاد و قهقهه انقدر هم لذت بخش نیست انگار یاد گرفتم که ساکت باشم و جور دیگه ای لذت ببرم

به قول محسن نامجو احساسی که مانند پختگی است اما ناشی از پختگی نیست

نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


اسلایدر