مرتیکه احمق عوضی زمانی که داشتی به انتقام از مامان فکر میکردی که کار خاصی هم نکرده بود یک لحظه به اون مغز عنت آوردی که دو تا دختر دارم پدرسگ آشغال
یک لحظه با اون شعور نداشتت فکر کردی دختر ۱۳ ساله نیاز به پدر داره کثافت روانی؟
ممنون بابت کامنت های با اررشتون
حقیقت اینکه بابا برای من مرده خیلی جدی هم مرده و تسلیت هاتون برای مایه آرامشه
دلی برای این دنیا و قوانینش هنوز نفس میکشه و هنوز وجود نحضش قراره مایه عذابم باشه
اگر اون بلده با چک زدن بقیه دهنشون رو پر خون کنه
من کاری میکنم که اول به گه خوردن بیفته بعد انقدر خودش رو زیر چک و لگد بگیره که خودش با دستای خودش،خودش رو بکشه
خداحافظ پدر عزیز من
با اینکه بعد از ۹ سالگی پدر نبودی و عذاب بودی ولی تا قبل اون هم پدر نبودی.فرشته بودی
فرشته بودنت رو نگه میدارم و اگر بچم ازم سوال کرد سال های فرستم بودنت رو تعمیم میدم به کل زندگی و براش میگم که خوب بودی عالی بودی
شب هایی که من رو زدی جاهایی که مامان رو منع کردی از دیدار مادرش روز ها و شب هایی که رفتی و نیومدی و سیگار کشیدن معتاد وارت رو براش تعریف نمیکنم
شاید اینجوری اپن لااقل مادر یا پدر خوبی بشه
بابا مرد
یک روز یک پدری جلوی دو تا دختراش مادرشون رو کتک زد.همسرش رو.و همونجا محکم زد تو گوش دخترش
باباهه مقصر نبود آخه بابای خودش هم توی بچگی زیادی مادرش رو زده بود
و حتی بابای اون هم مقصر نبود چون باباش همین کار رو میکرد...
هیچکس مقصر نبود ولی یکی از دختراش که ۱۳ سالش بود هیچ وقت اعتماد به نفس قبلش رو به دست نیاورد
دختر دیگش اجازه داد شوهرش روش دست بلند کنه و از اونجا به بعد هیچ وقت درسش مثل قبل نشد
دیگه هیچ وقت با عزت نفس حرف نزد
دختر بزرگش شد مادر مادرش.توی ۱۸ سالگی به اندازه یک آدم ۶۰ ساله بزرگ شد
از اون شب به بعد دختراش توی خواب کابوس دیدن و از خواب پریدن
دیگه هیچ وقت باباهه اون بابای مهربون نشد
دختره هیچ وقت یاد نگرفت چجوری مادری کنه و اونم بچش رو کتک زد
بچه هاش دیگه ازش حساب نبردن.چوو بدترین نوع تنبیه رو دیده بودن
اون شب هم هردوتا بچه هاش تا خود صبح لرزیدن و از خواب پریدن.اون شب خیلی پتو رو محکم دور خودشون پیچیدن و هم رو بغل کردن ولی بازم سردشون یود.خیلی هم سردشون بود...
زیر چشم مامانشون کبود شده بود.نتونست این دفعه هم بگه با دوچرخه خورده زمین.آخه ضایع بود...
مامانه انقدر غمگین شد به دلیل اینکه بچه هاش این صحنه رو دیدن مه دیگه هیچ وقت مثل قبل نخدید
دختره اون سال کنکور داشت.گند زد...و هیچ وقت معمار نشد
گذشت.۱۰ سال گذشت.دوباره خانواده یا هم حرف زدن دختره برای باباش دوباره چای آورد ولی اون شب خوب فهمیده بود که دیگه فقط خودشه و خودش.با مسئولیت حمایت عاطفی یک خانواده...
اون شب یک چیز دیگه هم فاش شد.باباهه زل زد توی چشن دخترش و واضح گفت زن دوم گرفته چون شرایط اینجا وفق مرادش نبوده.
اون شب گذشت.همه فراموشش کردن.ولی تاثیرات عمیقش تا سال ها باقی موند.تا نسل ها....چون باباهه نتونسته بود خودش رو کنترل کنه
کاش های زیادی توی سرم بود...
کاش بلاگفا دوباره مثل قبل کیف دار و خوشمزه بشه
کاش خانم لبخند برگرده
کاش دوستانی که اینجا پیدا کردم دوباره بیان و بنویسن
کاش اون لحظه هایی که زمان می ایستاد برگردن
کاش کتاب باز دوباره پخش بشه
کاش شجریان دوباره بخونه
کاش گرمای تابستان باشه
کاش صفی یزدانیان چیزی بسازه
کاش احسانو چیزی بنویسه
کاش حیدو هدایتی چیزی بخونه
کاش موسیقی دوباره ما رو غرق کنن
کاش آسمان به اندازه اولش دلپذیر و جذاب باشه
این کاش خا خیلی مهمن خیلی ارزشمندن ولی طول میکشه تا آدم بفهمه زمانشون تموم شده طول میکشه بفهمه ارزشمندن ولی نه به عنوان داشته بلکه به عنوان میراث ارزشمندن
یک قطعه و برشی از زندگی که نه میشه رنگش رو نشون داد نه میشه با کلمات توصیفش کرد.یک چیزی که فقط توی قفسه سینه تا زمانی که دیگه نباشی و چیزی که قابل بیان نیست و شخصیه خیلی گوهره خیلی نابه
این فصل زندگیم خیلی قشنگ بود.هیک وقت فراموشش نمیکنم
اونجا بود که دیگه اعتراض نکرد؛خشمگین نشد؛ گریه نکرد ؛داد نزد و مرد...
وقتی بچه ای از آسمون شب میترسی و هرلحظه منتظری عین یک هیولا ببلعت
بزرگ که میشی عاشق همون آسمون میشی و بهت میگن منجم...
جالبه!
خب...
حقیقتا دوران سختی بود.احسان توی کارش به مشکل خورده بود و این کم کار کردنه کلی تاثیرات منفی داشت براش
خودمم توی مسائل خودم مونده بودم و همزمان باید بهش کمک میکردم که از این دوران بگذره
سخت بود.واقعا سخت بود.ولی خدارشکر همه چیز دوباره داره ریز ریز درست میشه.لااقل امید داره دوباره حس میشه و بعد از مدت ها داره میره سفر کاری...اینجوری منم ۳.۴ روز تنهام و فرصت خوبیه که خودم رو جمع کنم
دوباره قراره خونمون شاد بشه.مثل همین چندوقت پیش.از پس اینم باهم براومدیم
منم یکیم توی این همه آدمی که هستن و رفتن.تا ۵۰،۶۰ سال دیگه نهایتا زندگی میکنم و بعدم داستانم تموم میشه.هر سختی که بوده میگذره و میره زیر خاک
من که هچی ولی این کشور حقش نبود...
بابا بالاخره داره سعی میکنه...
سعی برای بهتر شدن
شاید پایدار نباشه
شاید توی ۶۰ سالکی دیر باشه
ولی هرچی که باشه میشه بهش گفت یک استراحت موقتی و این خوبه...
از زندگی توی تهران میترسیدم
تهران اومد مشهد...
خداییش شب چله با اختلاف نسبت به بقیه مناسبت ها برده