حافظ این حال عجب با که توان گفت 

که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

باز هم اون بوی آشنای اندوه تابستانی


برچسب‌ها: حافظِ جان
نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


احساس عجیبی دارم 

دوباره همون حس ناشناخته ی ناگفتنی که مثل یک طوفان میاد و همه چیز رو میریزه به هم...

خیلی خستم دوست دارم یک فرجی بشه...نمیدونم در چی شاید یک چیزی توی زندگی یک چیزی درباره ی احسان....نمیدونم 

خیلی سخته که زمان تجربه ی این احساس خونسردیم رو حفظ کنم.یک فال حافظ گرفتم ظاهرا قراره خبر های خیلی خوبی بهم برسه ظاهرا قراره همه چیز درست بشه....لااقل میشه امیدوار بود 

اصلا مگه فال و این داستان ها برای چیه؟برای همین چیزاست دیگه اینکه شعر رو بخونی و جوری تفسیرش کنی که امید تو دلت ایجاد بشه 

دلم گرفته..‌. نمیدونم از چی ففط میدونم دلم سخت گرفته 

ساربان بار من افتاد خدا را مددی...

حافظ جانم ممنونم که همیشه انقدر هوامو داری ممنونم پدر عزیز🤷‍♀️


برچسب‌ها: حافظ
نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


احسان سال ها پیش کاری رو شروع کرده بود که امروز نتیجشو دید خیلی سختی کشید  براش خیلی زیاد هر دومون نگران بودیم که نکنه یازده سال تلاشش بی جواب بمونه ولی خدا انگار ما دو تا رو بغل کرده

دلم برای زمستان تنگ شده بود و برای تابستان تنگ خواهد شد

خدایا چگونه بگویم که دوستت دارم و عاشقانه تو را با تمام وجودم نیاز دارم

بچه ها خدا این پنج سال جوری چرخوند که ایمان اوردم به خیلی چیز ها مثلاً امسال عجیب عجین شدم با امام حسین که قبلاً شاید پیش خودم معتقد هاشو مسخره می گردم 

خدایا واقعا دوستت دارم 

 

 


برچسب‌ها: اغوش گرم خدا
نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۹  توسط خانم امید  | 


سلام بچه ها امیدوارم تو این چند روز که نبودم حال همتون خوب بوده باشه متاسفانه هنوز از سفر برنگشتم که بتونم مثل قبل باهاشون در ارتباط باشم ولی حتما وقتی برگشتم جبران میکنم

حال من و احسان خیلی خوبه دوتایی داریم کیف می کنیم وقتی بیام خونه براون از سفر می‌نویسم البته اگر شد عکس هاشم میزارم

این رو نوشتم که تشکر کنم بابت تمام نگرانی هاتون ممنونم که مثل همیشه هوامو دارین 

نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور ۱۳۹۹  توسط خانم امید  | 


دیروز یک سوتی دادم اصلا شاهکار

مثل هر روز داشتم کنار خیابون دوچرخه سواری می کردم و به آهنگ گوش می دادم که یک ماشینی شروع کرد به گیر دادن بهم منم مثل همیشه مهلش ندادم بعد دیدم نه بابا خیلی گیره منم با عصبانیت و صدای بلند برگشتم گفتم آقای محترم ....

بعد که توجه کردم دیدم نه بابا بنده خدا ظاهرا قصد بدی نداره یکم صبر کردم دیدم بهم میگه مانتوت نره لای چرخت یعنی مرده بودم از خنده اصلا خفن پوکیدم خود مرده هم غش کرده بود تو ماشینش

خلاصه اینکه خیلی خفن بود


برچسب‌ها: دوچرخه
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۹  توسط خانم امید  | 


دلم برای هوای تابستان تنگ شده بود

باد های گرم تابستانی

آب هندوانه ای که هنگام خوردن آن از آرنج هایمان می چکد

شربت بهارنارنج سرد

مانتو های سرد جلوباز

شلوار های گشاد

تعطیلات زیبا و دلنشین

دلم برای تابستان بدجور تنگ شده بود

و دیروز بالاخره امد تابستانی در تنهایی و گوشه گیری

من این تابستان را بیشتر از تابستان های شلوغ پر رفت و آمد دوست دارم


برچسب‌ها: تابستان, تعطیلات
نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر ۱۳۹۹  توسط خانم امید  | 


من یک محصلم و امروز بعد از کلی تلاش و مشغله و درس خوندن بالاخره تعطیلات دلنشینم شروع میشه

دوست ندارم تابستان امسال رو هم مثل همه ی تابستان ها صرفا وقت بگذرونم بلکه میخوام کار های متفاوتی انجام بدم

و دوست دارم پیشنهاد های شما رو هم راجع به چند سرگرمی باحال بدونم


برچسب‌ها: مدرسه, تابستان
نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۹  توسط خانم امید  | 


اسلایدر