خدایا کمک کن جوری زندگی کنیم که توی ۵۴ سالگی هم اطرافیانمون خوشحال باشن هم خودمون حالمون از خودمون به هم نخوره

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


به خود یک سال پیشم حسودیم میشه

چجوری ممکنه یک ادم انقدر توی یک سال خراب بشه

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


که عشق خود او را سوخته است

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


ساقیا امدن عید مبارک بادت

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی داشته ام دوست میدارم

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


نوشته بود:

نسل من خودکشی نمیکنن یک گوشی برمیداره میگیره دستش

نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


یکم که میگذره؛یواش یواش

اون عشق شورانگیز هیجان آور تبدیل میشه به یک دوست داشتن بسیار عمیق

عاقل تر میشی فکر میکنی.بدی هاش رو می بینی هرچند که باز هم بدی هاش تلخ نیستن

یکجور دیگه نگاهش میکنی.به جای اینکه سبک پوشش رو رفتارش رو تقلید کنی به این فکر میکنی که چرا اینجوریه؟جهان بینیش رو کشف میکنی

دیگه شب هایی نیست که به خاطر اون خوابت نبره ولی وقتی صبح میبینیش دوباره به اندازه قبل حتی عمیق تر خوشحال میشی

یاد مگیری توی جمع خیلی این عشق رو نشون ندی.عاشقانه بهش نگاه نمیکنی با خندش عجیب غریب نمیخندی لبخند های واضح بهش نمیزنی ولی پنهانی خیلی بیشتر دوستش داری

خانمی میکنی براش دوستش میشی گاهی مادرش میشی منتقدش میشی رفیق و پایه فوتبالش میشی ولی عاقلانه.عاقلانه و دوست داشتنی تر از قبل ولی بدون هیجان

وقتی به این مرحله برسی اول فکر میکنی تمومه.ژمان گذشته عشقه کمرنگ شده.منم دیگه دلم اونجوری با دیدنش نمیریژه و...ولی یکی دو سال که بگذره تازه میفهمی چقدر این مرحله شیرینه

نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


گواهینامم رسید

نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


یکجوری خسته ام که نمیتونم بیانش کنم

خستگی زیاد نیست ها فقط انگار تو ذره ذره وجودم هست

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


بس است

نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


عرفان طهماسبی مجوز کنسرت گرفت

سوای اینکه میشه رفت کنسرتش یا نه ولی برای خودش خیلی خوشحالم

نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


.

احتمالا ۵۰ سال اینده هزاران زرنتشتی رو توی مملکت داریم که قراره ابروی دین زرتشت رو ببرن درست مثل اجدادشون که کوچک ترین اثری از اسلام باقی نذاشتن البته به غیر از خود واژه اسلام رو

حق هم دارن مسلمون اینجوری بودن بیشتر از کفر نباشه کمتر نیست از طرفی هم کسی نیست که بهشون اموزش بده که چجوری یک زرتشتی خوب باشن

نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


اولش ناراحت میشی که چرا بابات عین سپر،محکم واینستاد جلوت و چرا ازت محافظت نکرد

بعد یاد میگیری خودت محکم وایستی و هر چی تیر بهت زدن به روت نیاری حتی اگر بابات یک روزی سپر شد برات هلش بدی اونطرف بگی خودم هستم

ولی زمانی خیلی درد داره زمانی دنیات یک لحظه نابود میشه که می بینی اون بابایی که یک روزی میخواستی محافظت باشه الان داره از نزدیکترین فاصله بهت ضربه میزنه

نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


اگر بچه اوردن تو ایران جرم نیست پس چیه؟

اگر بچه اوردن تو جنگ فلسطین و لبنان و سوریخ جرم نیست پس چیه؟

اگر بچه اوردن تو اون اوضاع افغانستان جرم میست پس چیه؟

اگر بچه اوردن تو گشنگی های افریقا جرم نیست پس چیه؟

اگر بچه اوردن تو خانواده ای که هر روز قراره عین دو تا خر به هم بپرن جرم نیست پس چیه؟

اگر بچه اوردن وقتی هنوز مادر و پدر به بلوغ عقلی نرسیدن جرم نیست پس چیه؟

اگر بچه دار شدن یک مرد اشغال معتاد جرم نیست پس چیه؟

اگر بچه اوردن توی کره شمالی جرم نیست پس چیه؟

اینکه یک زن و مرد به ارزوی بچه دار شدنشون نرسن بهتره یا اینکه بچه دار بشن و اون طفلک هر روز و خر شب ارزوی مرگ کنه؟

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


سادیسم گرفتم به خدا

نشسته بودم یک جایی منتظر بودم بعد یک آقایی شروع کرد به عطسه های پشت سر هم و من داشتم با تک تک سلولام تلاش میکردم که جلوس قهقهم رو بگیرم

نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


دارم میرم سمت تلاش نکردن

انگار که کم کم داری توسط یک سیاهچاله خورده میشی

نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


میشه فردا صبح نباشم؟

نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


درخش سبز

نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


فهمیدم یک دادگاه مردانه زن را خورده و دندان هایش را خلال کرده است

نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


وقتی بیشتر از سنت میفهمی همه تشویقت میکنن

ولی وقتی درد میکشی هیچکس نیست بیاد نوازشت کنه

چون تو چیزایی رو میفهمی که بقیه نمیفهمن

نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


اینکه وسط این همه گه که سر تا پای زندگیت رو فرا گرفته

یکی رو داری که بشینه کنارت بغلت کنه

بگه مبینا میدونم که چند وقته حالت خوب نیست اگر نمیخوای به من بگی اشکال نداره ولی هرچی هست بالاخره میگذره

نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


ایران بانو جان!بچه هات دونه دونه دارن خودشونو خاک میکنن

بچه هات دارن تو جوونی میمیرن ایران جانم

نمیخوای مادری کنی براشون؟

تو مه خیلی با غیرت بودی.چرا میزاری اینجوری جلون بدن روی خاکت

نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


اسلایدر