ارزش گل من به اندازه عمریه که پاش گذاشتم

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


بعضی وقتا انقدر یک احساس عجیبه که میدونی نمیتونی بیانش کنی درست مثل یک جنگی که میدونی از اول شکست خورده ای

پس همه اون حجم احساس رو درونت نگه میداری چشمات رو میبندی و میخوابی...

شب بخیر

پ.ن:فقط از امشب بمونه به یادگاری که گارنت.سالن ضرغام تهران

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


اروم ترم

آروم...

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


بعد از مدت ها حالم خیلی بهتره

نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


تو را می بینم و میلم زیادت میشود هر دم

نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


دیروز مامانم توی مشهد رفت دورهمی با احسانو

خدا میدونه وقتی داشتم براش لینک ثبت نامش رو میفرستم چقدر با تمام سلول هام دوست داشتم مشهد باشم

خدا خواست و فردا دارم توی تهران میرم دیدن احسانو.اون نه فقط احسان عبدی پور.اردشیر جان عزیرم هم هست .حیدو هم هست...

نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


یکی از خوشمزه ترین ویدیوهایی که تا حالا دیدم رو توی قسمت پیوند وبلاگ گذاشتم

نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


چگونه می توان لحظه ای را بدون عشق سپری کرد وقتی همه لحظات عمرت را عاشق بوده ای؟

در این سال ها به دنیال هزاران چیز گشتم قدرت ثروت لذت و هیچ کدام نه بی عشق تو می ارزد و نه بی عشق تو ممکن است

دیگر خودت را نمیخواهم.من محتاج احساسی هستم که وجود تو حا۱ل میشود نه از بودنت

نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


بعد از چند سالی که عشق رو تجربه کنی

اون اتمسفره که بهش عادت میکنی نه اون شخص

دیگه رفتن اون شخص انقدر نمیترسونت که اون اول میترسوند

اگر لازم باشه میذاری بره

خودتم اینجوری حالت بهتره

نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


و اما حال من خوب است

نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


ما بمونیم چی رو بسازیم؟

مگه چیزی از ایران مونده؟

نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


اسلایدر