میدونی چرا هیچکس دوبار عاشق نمیشه؟
چون یا نمیتونه از عشق اول بیاد بیرون یا اگر بر فرص محال هم موفق به ترک عشق بشه دیگه جرات نمیکنه دوباره به عشق رو تجربه کنه
به نظرم ادمای رنج کشیده یک فرق اساسی دارن که دلپذیرشون میکنه
اونم اینکه میدونن تهش هیچی مهم نیست و هیچی شبای سخت رو اروم نمیکنه الا یک چیز.اون یک چیزم اسم نداره.مستقیم بیان نمیشه.فقط یک چیزی هست. یک حس.یک حسی که هیچ ارتباطی به شهر محل سکونت و شغل و تعداد صفر های حساب و کیفیت مصالح خونت نداره ولی یک جایی یک لحظه ای میشه تنها چیزی که خوشگل زنده نگهت میداره
و میدونی چرا عشق عزیزه؟چون این حسو بعد از شرحه شرحه شدنت به عنوان مدال میندازه گردنت
زاده شدم که غم را با تمامم احساس کنم
و این غم را از جان دوست تر دارم
احسان،زیباترین واژه دنیا
که گاهی یادم میره چقدر بهش محتاجم
زیاد شنبدم جنگجوام.چیزی که شاید واقعا باشم
ولی دوست دارم یکی بهم بگه خیلی با سیاستی و از سیاستت دقیقا در راه درست استفاده میکنی.چیزی که این مدت نبودم
نمیگم دیگه نمیشه پاشد.میشه
ولی نمیشه دو روز سرپا موند
به خودت میای میبینی دو روز نشده که با سر دوباره خوردی زمین
خیلی طول نمیکشه که از یک ادم علیه سلام نبدیل به یک گرگ بشی
دیگه نیا دورت بگردم
دیگه دیره
اینم از رصد
اونم کجا؟یکی از بهترین آسمان های ایران
اولین تجربه جدی دبیری برای رصد بود و واقعا چسبید
اگر وقت شد کامل تر می نویسم
رصد این شکلیه که از ذوقش خووابت نمیبره
حتی اگر ۶ روز دیگه بخوای بره
پ.ن:قطعا منظورم تور هایی نیستن که به اسم رصد میرن و تنها کاری که نمیکنن رصده.منظورم رصد واقعیه.
میخوام بخوابم ولی میترسم از لحظه ای که بیدار میشم
یک نصیحتی رو خواهرانه میگم
مبالغه نمیکنم
این روزا هم احتمالا به انواع و اقسام مختلف خیلی شنیدینش ولی یکم عمیق تر بهش فکر کنید لطفا
یک سالی هست که یک سری اتفاقات عجیب افتاده تو زندگیم و تقریبا همشون مرتبط بوده با کسی که بهش میگم پدر
اولش باور نمیکنی. کم کم باورت میشه درد شروع میشه درد اوج میگیره و اوج میگیره و دقیقا جایی که میرسه به اخرش که میدونی دیگه تا بنداری خودت با دست خودت اون ادم رو توی مغزت میکشی.آسون نیست.داری بخشی از خودت رو میکشی تیکه ای از وجودته.مثل اینکه دستت رو بکنی بندازی دور.ولی دردش خیلی کمتر از اون چیزیه که داری حسش میکنی.وقتی دستت رو کندی وقتی اون ادم رو فراموش کردی دیگه تمومه.تمام تمام.انقدر از خودت جدا میدونیش که برای عواطفت حد و مرز تایین میکنی.به خودت اجازه نمیدی حق نمیدی که فکر کنی بهش.براش گریه نمیکنی.براش دل نمی سوزونی.براش شاد نمیشی.نگرانش نمیشی.نمیدونم شایدم همه این عواطف رو داری ولی به خودت اجازه نمیدی بروزشون بدی.ولی هر چی هست دیگه تمومه.یعنی اون ادم هز کاری بکنه.نازت رو بکشه.حمایتت کنه.از لحاظ مالی تامینت کنه.هرچی واقعا هرچی...دیگه تو برات مهم نیست.می بینیش ها.میفهمیش.ولی انقدر میترسی از اینکه دوباره زخم بخوری که دیگه دل نمیبندی.اول از روی ترس.بعد از روی عقل
خلاصه اینکه مراقب این قضیه باشید.تهدید نیست.واقعا تهدید نیست.فقط میگم خیلی سخته که بخوایم از روی تجربه اینارو بفهمیم.بهمون که نگفتن.اموزش ندادن ولی ما میتونیم خودمون یه هم یاد بدیم
توی ایران آدم امنیت پوششی نداره
منظورم این ادم های دو هزاری مه گیر میدن به سر تا پای ادم نیست.اونا که تکلیفشون مشخصه و قصد و سوادشون معلوم
منظورم مردمیه که وقتی با لباسی با پوشش مناسب ولی متفاوت از جامعه میری تو خیابون باید هزار جور نگاهشون رو تحمل کنی.بنده های خدا تقصیری ندارن ها. ما مردم خودمون بهشون اینجوری یاد دادیم.نسل قبل من بهشون انقدر سخت گرفتن که اون ادم اگر یکی رو غیر از پوشش متعارف مامان و باباش ببینه خب براش جذابه.جالبه.طول میکشه که انقدر ببینه تا چشمش عادت کنه که بفهمه این پوشش جاذبه نیست و برای جلب توجه نیست.طول میکشه تا بفهمه این انتخابه فقط همین
نمیدونم این از گه شانسی نسل منه دیگه.از صفر انقلاب تا ۳۰ سال پیش همه چیز معلوم بوده.مبارزه بوده جنگ بوده.جنگ به معنای توپ و تفنگ به معنای باروت بوده.نسل من توی یک جنگی داره بزرگ میشه که ریز ریز اژ تو خورده میشه.صبح پا میشه میگه بابام که از گه بدتره رو باید تحمل کنم.دوست دارم برم فلان رشته رو بخونم پس باید هر روز زر زدن های بقیه رو تحمل کنم که چرا پزشکی نه.میخوام برم بیرون قدم بزنم چون دخترم و ساعت از ۹ گذشته امکان نداره.میخوام برم توی پارک بشینم باید بند بند وجودم بلرزه که این دفعه کی قراره گیر بده و کی قراره چجوری فکر کنه.خسته شدم دیگه.هنوز هست خیلی هست.خیلی هایی که الان به من مرتبطه و میفهممش و بسیار بسیاری که من الان نمیفهممش و میره برای چند سال بعدم.
کل حرفم اینه که این نسل مرده نسل هایی قبلیشم مردن.نفس میکشه.قلبش میزنه.دست هاش تکون میخوره.ولی از تو هیچی نیست.هیچی...
دیگه شرایط مثل قبل نمیشه.دیگه من هم اون ادم قبلی نمیشم
تا الان یک درد بود که روی همه وجودم سایه داشت روی همه لحظاتم ولی شیرین بود وقتی نبود انگار من نبودم انگار اون درد من بودم و خودم انتخابش کرده بودم
ولی درد دوم...تازه فهمیدم درد چیه
هیچ چیز مثل قبل نمیشه ولی الان دارایی من اینه من که میتونم تو این ورژن بهترین باشم.طول کشید خیلی طول کشید تا بتونم دوباره واستم رو پام.الان هم نمیدونم چقدر دوباره طول میکشه تا بیفتم...نمیدونم
ولی شاید همه اینا اومده بود تا بفهمم چه دارایی دارم.ادم های اطرافم مامان دوستام و بیشتر از همه همسرم.خیلی مهم که شوهرت کمکت کنه پشتیبانیت کنه نه به این معنا که همیشه ناز و نوازشت کنه.احسان هروقت لازم بود اخم کرد بهم سخت گرفت بهم دعوام کرد.و اگر اون دعواها نبود اگر اون حمایت نبود واقعا میتونستم دوباره واستم؟
پ.ن:آقای شهاب عزیز ممنونم که این مدت با کامنت هاتون همراهیم کردین و شدیدا شرمنده ام که بخش اعظمیش بی پاسخ موند.شاید به این خاطر بوده که من هم جوابش رو نمیدونستم.خوشحالم که شمارو اینجا شناختم