یک نصیحتی رو خواهرانه میگم

مبالغه نمیکنم

این روزا هم احتمالا به انواع و اقسام مختلف خیلی شنیدینش ولی یکم عمیق تر بهش فکر کنید لطفا

یک سالی هست که یک سری اتفاقات عجیب افتاده تو زندگیم و تقریبا همشون مرتبط بوده با کسی که بهش میگم پدر

اولش باور نمیکنی. کم کم باورت میشه درد شروع میشه درد اوج میگیره و اوج میگیره ‌و دقیقا جایی که میرسه به اخرش که میدونی دیگه تا بنداری خودت با دست خودت اون ادم رو توی مغزت میکشی.آسون نیست.داری بخشی از خودت رو میکشی تیکه ای از وجودته.مثل اینکه دستت رو بکنی بندازی دور.ولی دردش خیلی کمتر از اون چیزیه که داری حسش میکنی.وقتی دستت رو کندی وقتی اون ادم رو فراموش کردی دیگه تمومه.تمام تمام.انقدر از خودت جدا میدونیش که برای عواطفت حد و مرز تایین میکنی.به خودت اجازه نمیدی حق نمیدی که فکر کنی بهش.براش گریه نمیکنی.براش دل نمی سوزونی.براش شاد نمیشی.نگرانش نمیشی.نمیدونم شایدم همه این عواطف رو داری ولی به خودت اجازه نمیدی بروزشون بدی.ولی هر چی هست دیگه تمومه.یعنی اون ادم هز کاری بکنه.نازت رو بکشه.حمایتت کنه.از لحاظ مالی تامینت کنه.هرچی واقعا هرچی...دیگه تو برات مهم نیست.می بینیش ها.میفهمیش.ولی انقدر میترسی از اینکه دوباره زخم بخوری که دیگه دل نمیبندی.اول از روی ترس.بعد از روی عقل

خلاصه اینکه مراقب این قضیه باشید.تهدید نیست.واقعا تهدید نیست.فقط میگم خیلی سخته که بخوایم از روی تجربه اینارو بفهمیم.بهمون که نگفتن.اموزش ندادن ولی ما میتونیم خودمون یه هم یاد بدیم

نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


اسلایدر