تولد یک یاغی دیوانه
Start.again...
وقتی دلت بهونه می گیره دلت نوشابه میخواد دوغ میخواد یک شربت باحال میخواد نمیدونم آبمیوه میخواد هرچی....
ولی وقتی تشنه ای دلت آب میخواد خود خود آب رو
من الان تشنه ام دلم یک زندگی عادی میخواد.خیلی عادی.خوابیدن تا لنگ ظهر تو بغل مامان بودن برای بابا چای ریختن رو پشت بوم رفتن از سوپر سرکوچه خرید کردن کوه رفتن سیب زمینی سرخ کردن دلم میخواد یک روز آنقدر فیلم ببینم و کانالای تلویزیون رو بالا و پایین کنم که شب حالم از خودم به هم بخوره.
+برسی خونه بعضی روزا هست که نمیتونی با احسان صحبت کنی.میخوای چیکار کنی؟
-توکل می کنم
+برسی خونه بعضی شبا دوباره نمیتونی نفس بکشی.چیکار میکنی؟
-توکل میکنم.پشتمه
+برسی خونه مامان دعوا میکنه با بابا بحث میشه دوباره.چیکار میخواس بکنی؟
-توکل میکنم
+برسی خونه شبا دلت میره دوباره از دیوارا میگذره ولی پاهات جا ندارن تکون بخورن.چیکار میکنی؟
-هوامو داره.توکل به خودش.
+برسی خونه روزا دلت تنگ میشه برای یک عکسشو دیدن.چیکار میکنی؟
-بزرگه.پشتم بوده تا حالا
+برسی خونه....
-بزرگه.خیلی بزرگه.خیلی
المپیاد تموم شد.دوره تموم شد و منتظر نتایجی هستم که برام ارزش چندانی ندارن.یک جور بازیه انگار...
به هر حال هرچه که بود من به اینجا برگشتم.با کله برگشتم
تغییر کردم؛ زیاد،چشمگیر.ولی هنوز هم لازم دارم برای دل خودم بنویسم.نیاز دارم به تمام دوستای عزیز اهوازی،بوشهری و رشتی که اینجا پیدا کردم
خیلی قشنگه وقتی بیدار میشی و این شعر میاد توی ذهنت:
بود آیا که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل گرو دار که از بهر خدا بگشایند
پ.ن:ببخشید اگر در شعر غلطی وجود داره خواستم دقیقا همونی باشه که در ذهنم اومد