حدودا یک سال پیش یک ویدیویی به دستم رسید که یک مرد جوانی به نام بهزاد رئیسی این شعر رو همراه با ملودی زیبای گیتارش میخوند 

نمیدونم چرا ولی بعد یک سال دقیقا تو همون روزها دوباره یاد اون ویدیو افتادم.کلی تلاش کردم که از پی وی این و اون دوباره پیداش کنم.و بالاخره پیدا شد.

منم با گوش کردن اون آهنگ رفتم تو دنیای زیبایی شفیعی کدکنی عزیز.

یک فیلم از آقای کدکنی دیدم که با دو کودک چقدر زیبا برخورد کردن و واقعا کیف کردم.یک فیلم هم دیدم که درباره ی شجریان دوست داشتنی نظر می دادن.شاید همین دو فیلم و این شعر قشنگ کافی بود برای اینکه بفهمم این مرد چقدر بزرگ و فهمیدست.

گاهی اتفاقات به همین زیبایی جلو میرن.همین فیلم ها تونستن من رو تبدیل کنن به یک طرفدار آقای کدکنی عزیز

پ.ن:علاوه بر اون متوجه شدم روز تولدم با جناب کدکنی در یک روزه و این خیلی زیباست.اندکی هم باعث افتخاره...

 


برچسب‌ها: طفلی به نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 


برچسب‌ها: شعر محتسب, پروین اعتصامی
نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش 

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 


برچسب‌ها: خیام
نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


دیشب خواب حافظ رو دیدم 

دقیقا مثل همون شب 

تو همون مکان با همون لباس و احتمالا با همون مقدمات 

نمیدونم جریان چیه و چرا

انشالله که خیره


برچسب‌ها: خواب, حافظ
نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


مرسی حافظ...😉


برچسب‌ها: حافظِ عزیز
نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


غمگین بودن به خاطر دوری یکی که خیلی دوستش دارم مهارت و لطف خاصی نیست 

اونجایی شاهکار می کنیم که به خاطرش تو نبودش بخندیم حتی اگر از ته دل نباشه 

دوستت دارم عزیزم ببخشید اگر زن بدی بودم تا الان برات 

دوستت دارم 

کاش می تونستم این رو جوری بهت بگم که خودم آروم بشم 

دلم برات خیلی تنگ شده


برچسب‌ها: هیس
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


هیچی نگفتم چون نمی تونستم توضیحش بدم...

ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

 


برچسب‌ها: تنهایی, عشق, حافظ, دیوانه
نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


حافظ این حال عجب با که توان گفت 

که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

باز هم اون بوی آشنای اندوه تابستانی


برچسب‌ها: حافظِ جان
نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


غلام همت سروم که این قدم دارد


یک شب دیگه هم گذشت و من باز هم کل شب رو بیدار موندم

یک بار دیگه زمین نصف دور،دور خودش چرخید و رسید به خط زیبا و نامفهمومی که اسمش رو گذاشتیم خط شب و روز 

یک بار دیگه ستاره ها آروم آروم محو شدن و باز هم احسان نتونست خونه باشه...

چقدر طلوع خورشید زیبا و دل فریبه...به قول آقای کیارستمی:می خواهی طلوع خورشید را از دست بدهی؟نکن من رفیقتم میگم نکن...

طلوع خورشید انقدر با ارزشه که بهای دیدنش رنج بیدار موندن کل شب هست

به نظرتون دیشب وقتی خواب بودین یا وقتی بیدار بودین و داشتین از شب لذت می بردین چه اتفاقاتی در دنیا افتاده؟

پ.ن:درباره ی کلام آقای کیارتمس اون چیزی که در خاطر داشتم رو نوشتم و اصلا درباره ی درستیش مطمئن نیستم.امیدوارم ببخشید


برچسب‌ها: صبح, حافظ, عباس کیارستمی, طلوع خورشید
نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی

من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

هوشنگ جان ابتهاج

سایه...


برچسب‌ها: شعر, هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


اینک منم و شب...

و شب....

آلبوم آقای بنفش پالت

لباس کردی

حافظ

مشتری

ستاره ها 

کمانچه

خیال 

مه غلیظ شبانه 

شب ولی این دفعه بدون احسان

پ.ن:متاسفانه احسان امشب مجبور شد بره سرکار....دلم برای شب های تک نفری تنگ شده بود...چقدر تفکر و خیال تو این شب ها وجو داره 

به قول نادر ابراهیمی شب فخر زارمندی می فروشد،کلماتش گرچه به زمزمه می ماند ذره یی متواضعانه نیست


برچسب‌ها: شب
نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


این مضحکه 

حتی یک چیزی فراتر از مضحکه 

اینکه چشم بدوزی به دیوان حافظ روی میز و منتظر بمونی تا ادبیات مدرسه تموم بشه و باز کنی 

و در لذت غرق بشی...

واقعا با چه عقلی به این چرت و پرت های مدرسه می گید ادبیات...فکر نمی کنم این حق رو داشته باشید که گند بزنین به باور ذهنی مردم درباره ی یکی از لذت بخش ترین های زندگی 


برچسب‌ها: حافظ, ادبیات, مدرسه, آموزش ناپرورشی
نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


در این در گه که گه گه که که و که که شود ناگه 

مشو غره به امروزت که از فردا نیی آگه

پ.ن:اگر غلطی در بیت بالا وجود داره معذرت میخوام...مطمئن نیستم که درست نوشته باشمش 

 

اگر کسی رو می شناسید که این شعر رو خونده باشه اسم آهنگ رو بگید لطفا

نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


در میان جمعی و تنها شده ای باز 

انقدر که در پیرهن خویش غریبی 


احسان کرونا داره 


برچسب‌ها: کرونا
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


تنها می مانم می دانم می آیی با تو آرامم بی ترس از تنهایی 

تنها می مانم عاشق تر زخمی تر آرام چون آتش در زیر خاکستر 

برگرد و بیا دلتنگ دیدارم بغض شب تارم من هر چه دارم از تو دارم 

برگرد و بیا آشفته مگذارم دوری و بی تو بی قرارم 

تویی تویی دنیای من آرامش شب های من

دلم شکست خدای من تو باورم کن تو باورم کن


زندگیم شده مصداق این شعر...فقط یک نفر هست فقط یک نفر که میفهمه و میدونه چی میگم بقیه هیچ وقت نفهمیدن و همیشه هم مدعین که داناییشون به حد اعلاء....

همیشه باید در اختیار این آدم ها سکوت کرد...هرچند سخت ولی بهتر از حرف زدنه


برچسب‌ها: تنهایی, سالار عقیلی, فاضل نظری
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


بهترین چیز رسیدن به نگاهی است 

که از حادثه ی عشق تر است


برچسب‌ها: شعر, سهراب سپهری
نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


کلی غم بی دلیل تو گلوم جمع شده که شاید باید تو تنهایی حلش کنم...با غزل حافظ با همونی که می گفت حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش یا با اهنگ ای باران قربانی...نمیدونم

 

داشتم با خودم فکر می کردم چقدر حافظ غریب و بی کس بوده چقدر تنها بوده و چقدر کسی نمی فهمیدش...حتی انقدر نمی فهمیدش که بعد از چند صد سال یک ایران شناسی که اهل ایران نبوده براش یک مرقد ساخته....فکر کن حافظی که داروندار بعضی از ماهاست حافظی که ما به نام لسان العرفا می شناسیمش کسی که بهش می بالیم و...تو دوران زندگیش چقدر بی ارزش تلقی می شده و چه ظلم هایی که بهش نصده فقط به دلیل اینکه مردم اون زمان و احتمالا حالا ظرفیت درکش رو نداشتن....هرچند لابد باید چنین هزینه ی سنگین و سختی رو می پرداخته که الان به نام شاعر عاشق بشناسیمش شاید بهای حافظ بودن همینه...

و تنهایی از سنگین ترین مصائب است


برچسب‌ها: حافظِ جان
نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


احساس عجیبی دارم 

دوباره همون حس ناشناخته ی ناگفتنی که مثل یک طوفان میاد و همه چیز رو میریزه به هم...

خیلی خستم دوست دارم یک فرجی بشه...نمیدونم در چی شاید یک چیزی توی زندگی یک چیزی درباره ی احسان....نمیدونم 

خیلی سخته که زمان تجربه ی این احساس خونسردیم رو حفظ کنم.یک فال حافظ گرفتم ظاهرا قراره خبر های خیلی خوبی بهم برسه ظاهرا قراره همه چیز درست بشه....لااقل میشه امیدوار بود 

اصلا مگه فال و این داستان ها برای چیه؟برای همین چیزاست دیگه اینکه شعر رو بخونی و جوری تفسیرش کنی که امید تو دلت ایجاد بشه 

دلم گرفته..‌. نمیدونم از چی ففط میدونم دلم سخت گرفته 

ساربان بار من افتاد خدا را مددی...

حافظ جانم ممنونم که همیشه انقدر هوامو داری ممنونم پدر عزیز🤷‍♀️


برچسب‌ها: حافظ
نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


مژده بده مژده بده یار پسندید مرا 

سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا 

گریه منم خنده منم یار پسندیده منم 

....

خدایا یعنی از صبح تا الان همینجور بی دلیل این شعر داره تو ذهنم تکرار میشه خودم خسته شدم دیگه چی برسه به احسان بیچاره که از صبح تا شب صدای بسیار زیبای من رو همراه با مصرع های تکراری این شعر گوش کرده🤦‍♀️

کسی پشنهادی نداره بتونم ازش خلاص بشم؟

نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


قاصدک هان چه خبر آوردی 

از کجا وز که خبر آوردی 

خوش خبر باشی اما اما 

گرد بام و در من بی ثمر می گردی 


بعضی از نوشته ها بعضی از موسیقی ها بعضی از لبخند ها بعضی از دیالوگ ها بعضی از گریه ها و بعضی از موقعیت ها انقدر زیبا خلق شدن و انقدر به جون و دل آدم می شینن که علاوه بر اینکه هیچ وقت از ذهنت پاک نمیشن با دیدن کوچک ترین نشونه ای همشون دوباره تو فکرت مرور میشن و هی تعداد خاطره هات با اون اثر بیشتر و بیشتر میشه 

شعر قاصدک مهدی عزیر اخوان ثالث هم همینطوره...کافیه فقط یک قاصدک ببینی تا دوباره همه شعر از اول تا آخرش برات مرور بشه.الانم که بهاره و قاصدک ها زیادن و چه چیزی از این بهتر و دلنشین تر؟


برچسب‌ها: شعر, مهدی اخوان ثالث, شعر قاصدک, بهار
نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


تو جانی و به غیر از جان چه چیزی 

نه در جان نه برون از جان کجایی؟


یک بیت شعر بگین کیف کنیم با هم 


برچسب‌ها: شعر, لذت
نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


حال بی دلیل خوب امروز رو نمیشه راحت وصفش کرد 

دوباره وصل میشم به شعر برای توصیفش 


آب زنید راه را هین که نگار می رسد 

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد 

 


برچسب‌ها: مولانا, شجریان
نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


خدایا شکرت که همزمان با شجریان زندگی کردم 

و شکرت که قبل شهریار به دنیا نیومد 


برچسب‌ها: شجریان, شهریار
نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


این چند روز اخیر خیلی خوب پیش نرفت

حال احسان خوب نبود

منم اعصاب و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم

دائما دارم خواب های آشفته می بینم با کلی خوابیدن هم باز احساس خستگی می کنم

نمیدونم خب شاید این هم بخشی از زندگی باشه....

دارم سعی می کنم یکم اوضاع رو بهتر کنم.میدونم که احسان الان به من خیلی احتیاج داره

فقط امیدوارم که بگذره...

کار دیگه ای از دست هیچ کس بر نمیاد و باز هم این امیده که معجزه وار به دادمون می رسه.

هوا بس ناجوانمردانه سرد است


برچسب‌ها: امید, اخوان ثالث
نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


ز عشقت سوختم ای جان کجایی

بماندم بی سر و سامان کجایی

نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی

نه در جان نه برون ز جان کجایی


چه قدر دلم هوای آرامگاه باباطاهر رو کرده چقدر دلم می خواد دوباره همون پیرمرد رو ببینم.همونی که تو  آرامگاه نشسته بود و مست اشعار باباطاهر شده بود.

آه خدای من...

کجا فکرش رو می کردیم به این روز بیفتیم.کجا فکر می کردیم نتونیم بریم سفر....

خدایا خودت که می بینی حال کسی خوب نیست

این چند روز روزای سختین

کاری بکن....

کاری بکن....


برچسب‌ها: باباطاهر, سفر, کرونا, همدان
نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


از خویش می گریزم در این دیار 

 


برچسب‌ها: شعر, موسیقی, علیرضا قربانی
نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


دلا از دست تنهایی بجونم 

فلک ای بشنو ای اه و فقونم 

همه گویند فلانی ناله کم کن 

....


برچسب‌ها: شعر, باباطاهر, شجریان
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


شب نشینی با حافظ یک چیز دیگست 

از ساعت یازده احسان یک غزل می خونه من کیف می کنم باز یکی من میخونم اون حال میکنه 

الان داریم چهارمین لیوان چایی رو نوش جان می کنیم😁 

خدا مدرسه ی فردا رو بخیر کنه....ولی خب فعلا که خوابمون نمی بره همون بهتر بشینیم پای شعر و شاعری جناب حافظ


برچسب‌ها: شب, حافظ, شعر, زندگی
نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


بگذر ای شب بگذر 

یار نیست هم ره من 


برچسب‌ها: شب, عشق, شعر
نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


اسلایدر