یک عمر خودم رو گول زدم
دنیایی رو توی ذهنم ساختم برنامه هام رو با اپن چیدم.ارزوهام رو با اون تصویر کردم و شروع کردم به اجرا کردن اون ها
کم کم دیدم نمیشه.ارزو برآورده میشه ملت شگفت زده میشن و اون اقتداری که میخواستم نمیشه انگار قطعه هایی از پازل بهشتی دست من بود که از بهترین رنگ ها ساخته شده بودن ولی هرکار میکرد جور نمیشد با پازل این جهان که هر قطعش یک مدل بود
الان ۱۸ سالمه.۱۸ سال اشتباه بودم الان باید درست بشم
هنوز هم دیر نشده
زندگی کردن با حقیقت خیلی رویاییه خیلی قشنگه ولی وقتی توی حقیقت خودساختت داری لذت میبری جهان از پشت بهت حمله میکنه تو تحمل میکنی میخوای رامش کنی ولی از یکجایی به بعد چاره ای برات نمیمونه جز اینکه تو هم خنجری رو برداری
هوش بدون شعور یعنی تیغ تیز در دست زنگی مست
یعنی اینشتن یعنی هزاران دانشمند دیگه ای که داشتیم.فاراده،گالیله،بور
هرچی هوش بیشتر باشه این تیغه تیز تر میشه بیشتر میکشه فقط رد خونی به جا نمیزاره
جنگه خانم جنگه
ازش نمیگذرم
و انتقامش رو واگذاری میکنم به خدا
اون خیلی قشنگ تر و خیلی خلی دردناک تر انتقام میگیره
منم میشینم پام رو ميندازم رو پام و لذتش رو می برم کیف میکنم تز اینکه ذره ذره همشون دارن به ته بدبختی هجوم میارن
برام مهم نیست چقدر کامنت داشته باشم درباره بخشیدن.تا وقتی تو شرایط من نباشی نمیفهمی دارم چی میگم
تو صدای منو بشنو
که صدای غمم نرسد به کسی
وقتی تصادف کردی و صورتت پر خونه آدم ها خوب میفهمن درد داری وقتی داد میزنی خوب میدونن باید بیان کمکت کنن
ولی همین وقتی تبدیل میشه به یک حادثه روانی حتی مخرب تر...تنها میشی
آسونه که وقتی یکی بهت حمله میکنه تو هم سریع با نمام خشم و قدرت انتقامت بهش حمله کنی
ولی خیلی مفید تره وقتی صبر میکنی و سر وقتش جوری میزنیم که دیگه عمرا نتونه هیچ جوره بلند بشه
تو سفر یک آدم هایی رو می بینی که والله برای نون شبشون موندن ولی خوشبختن
یکسری آدم هایی رو هم میبینی که دستشون به دهنشون میرسه ولی انقدر دارن فکر میکنن که چرا اون یارو بیشتر داره یا انقدر میخوان پز دم دسگاشون رو بدن که از همونی هم که دارن هیچ حالی نمیبرن
از فیروزآباد تا فراشبند شیراز داشتم اینترنت رو زیر و رو میکردم برای خونه و سوییت و بومگردی
هرچی سرچ کردم تو گوگل مپ تو گوگل هیچی نبود برخلاف همیشه که کافی بود یک سرچ کوچک بزنی
دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم گفتم اگر توی شهر جایی پیدا کردیم که هیچی اگر نکردیم میریم تا خود اهرم دیگه...
رسیدیم فراشبند رفتم نون بخرم یک پرس و جویی هم کردم یک خانم با لهجه شیرازی ازم پرسید چند نفرین گفتم ۲ نفر
رفت با شوهرش یکم حرف زد بعد چند دقیقه اومد بهم گفت دنبالمون بیاین
ما هم رفتیم دنبالشون خونه رو دیدم
یک خونه تازه ساز دوبلکس بدون فرش و ظرف و رخت و خواب....هیچی
ولی خب چاره ای نداشتیم باید همونجا میموندیم.ازش پرسیدیم خب شرایط چجوریه؟هزینش چقدره؟
حدش میزدم بگه ۶۰۰.۷۰۰ ولی گفت هیچی
فکر کردم داره تعارف میکنه و ترفند مشتری مداریشه ولی واقعا انگار گفته بود هیچی
هرکار کردم قبول نکرد هزینه بدیم بابت خونش بهمون پتو داد موکت داد ظرف داد آب جوش داد آب خوردن داد شکلات تعارف کرد بهمون اسرار هم داشت که وقتی شب برگشتم براتون آب سرد میزارم پشت درب بردارین
تهش هم که میخواست بره میگفت نمیدونم چیکار کنم که شرمنده شما نشم کاش میومدین خونه خودم(خونه خودش پایین خونه ای بود که به ما داد)
احسان کارت های مربوط به کارش رو بهشون نشون داد کارت مربوط به حرم رو نشون داد و عکس های ازدواجمون و کلی گپ و گفت که یارو یکوقت نگران نشه بابت اینکه ما آدم های درستی نباشیم
و باز وقتی میخواست بره گفت انشالله باز بیشتر بیاین اینجا البته اگر یکوقت فکر نمیکنین ما داعشی چیزی باشیم...
میخواستیم بهش پول بدیم میگفت همه چیز پول نیست که انسانیت هم هست هنوز
نمیدونم این آدم بود یا فرشته
نمیدونم زندگی بود یا معجزه
من درد مشترکم
مرا فریاد کن