از فیروزآباد تا فراشبند شیراز داشتم اینترنت رو زیر و رو میکردم برای خونه و سوییت و بومگردی

هرچی سرچ کردم تو گوگل مپ تو گوگل هیچی نبود برخلاف همیشه که کافی بود یک سرچ کوچک بزنی

دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم گفتم اگر توی شهر جایی پیدا کردیم که هیچی اگر نکردیم میریم تا خود اهرم دیگه...

رسیدیم فراشبند رفتم نون بخرم یک پرس و جویی هم کردم یک خانم با لهجه شیرازی ازم پرسید چند نفرین گفتم ۲ نفر

رفت با شوهرش یکم حرف زد بعد چند دقیقه اومد بهم گفت دنبالمون بیاین

ما هم رفتیم دنبالشون خونه رو دیدم

یک خونه تازه ساز دوبلکس بدون فرش و ظرف و رخت و خواب....هیچی

ولی خب چاره ای نداشتیم باید همونجا میموندیم.ازش پرسیدیم خب شرایط چجوریه؟هزینش چقدره؟

حدش میزدم بگه ۶۰۰.۷۰۰ ولی گفت هیچی

فکر کردم داره تعارف میکنه و ترفند مشتری مداریشه ولی واقعا انگار گفته بود هیچی

هرکار کردم قبول نکرد هزینه بدیم بابت خونش بهمون پتو داد موکت داد ظرف داد آب جوش داد آب خوردن داد شکلات تعارف کرد بهمون اسرار هم داشت که وقتی شب برگشتم براتون آب سرد میزارم پشت درب بردارین

تهش هم که میخواست بره میگفت نمیدونم چیکار کنم که شرمنده شما نشم کاش میومدین خونه خودم(خونه خودش پایین خونه ای بود که به ما داد)

احسان کارت های مربوط به کارش رو بهشون نشون داد کارت مربوط به حرم رو نشون داد و عکس های ازدواجمون و کلی گپ و گفت که یارو یکوقت نگران نشه بابت اینکه ما آدم های درستی نباشیم

و باز وقتی میخواست بره گفت انشالله باز بیشتر بیاین اینجا البته اگر یکوقت فکر نمیکنین ما داعشی چیزی باشیم...

می‌خواستیم بهش پول بدیم میگفت همه چیز پول نیست که انسانیت هم هست هنوز

نمیدونم این آدم بود یا فرشته

نمیدونم زندگی بود یا معجزه

نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


اسلایدر