حدودا یک سال پیش یک ویدیویی به دستم رسید که یک مرد جوانی به نام بهزاد رئیسی این شعر رو همراه با ملودی زیبای گیتارش میخوند 

نمیدونم چرا ولی بعد یک سال دقیقا تو همون روزها دوباره یاد اون ویدیو افتادم.کلی تلاش کردم که از پی وی این و اون دوباره پیداش کنم.و بالاخره پیدا شد.

منم با گوش کردن اون آهنگ رفتم تو دنیای زیبایی شفیعی کدکنی عزیز.

یک فیلم از آقای کدکنی دیدم که با دو کودک چقدر زیبا برخورد کردن و واقعا کیف کردم.یک فیلم هم دیدم که درباره ی شجریان دوست داشتنی نظر می دادن.شاید همین دو فیلم و این شعر قشنگ کافی بود برای اینکه بفهمم این مرد چقدر بزرگ و فهمیدست.

گاهی اتفاقات به همین زیبایی جلو میرن.همین فیلم ها تونستن من رو تبدیل کنن به یک طرفدار آقای کدکنی عزیز

پ.ن:علاوه بر اون متوجه شدم روز تولدم با جناب کدکنی در یک روزه و این خیلی زیباست.اندکی هم باعث افتخاره...

 


برچسب‌ها: طفلی به نام شادی, شفیعی کدکنی
نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


بخواب هلیا دیر است دود دیدگانت را آزار می دهد...سگ های ولگرد رویای عابری را پاره می کنند.دیگر کسی نیست که بخار پنجره ات را پاک کند...بخواب هلیا 

فکر کردم تو این اوضاع آشفته شاید متن های نادر ابراهیمی و صدای آقای دهکردی کمی آرامش بخش باشه

و تاثیر بسیار عمیق و دلنشین آهنگ های کارن همایونفر و کریستف رضایی عزیز 

امشب کتاب صوتی یک عاشقانه ی آرام رو به خودم هدیه میدم

همراه با یک گل داوودی زرد از گلفروشی 

با کتاب یک عاشقانه ی آرام زندگی کردم...از این به بعد هم میکنم...با افتخار

پ.ن:متن بالا مربوط به کتاب 'باری دیگر شهری که دوست می داشتم' نادر ابراهیمی هست و معذرت بابت اینکه ممکنه کلمات پس و پیش باشن...کاملا دلی بود


برچسب‌ها: نادر ابراهیمی, پیام دهکردی, کریستف رضایی, کارن همایونفر
نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


به قول اردشیر عزیز 

هدیه دادن به همدیگه این دنیا رو قشنگ تر میکنه

بیاین یک چیزی به هم هدیه بدیم

مثل یک بیت شعر 

مثل بیت جمله ی دوست داشتنی 

معرفی یک اثر 

مثل نام یک موسیقی 

حتی مثل یک سلام و احوال پرسی 

مثل یک استیکر آب پرتقال یخ یخ 

یا استیکر چند شاخه گل صورتی خوشگل 

...

میدونم که درخواست عجیبیه ولی اگر میشه بهم هدیه بدین...منم بهتون هدیه میدم

نوشته شده در  شنبه ششم شهریور ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


بعد از مدت ها دلم گرفته 

دل گرفتن بعصی وقت ها واقعا لازمه 

پس جلوشو نمی گیرم 

میزارم خودش خودش رو درمان کنه 

اینجور مواقع میرفتم آرامگاه فردوسی تا کمی آروم بشم 

الان که اونجا هم ممنوعه 

کاش یکی پیدا بشه 

کاش یک تغییری ایجاد بشه 

کاش یک رمان جدیدی باشه تا شب و روزم رو بهش فکر کنم 

کاش برامون یک اتفاق تازه بیفته 

 

 

خدایا اگر قراره اون احوالات و اون دردسر ها بیاد سراغم من حاضرم. و ممنون بابت این مدت که گذاشتی شاد زندگی کنم 

به قول اطرافیانم این دفعه بهتر از قبل از پسش بر میام...به فکر کنم البته

نوشته شده در  شنبه ششم شهریور ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


دیروز خونه تنها بودم داشتم کلافه می شدم 

تصمیم گرفتم برم یکم خرید کنم بلکه حالم بهتر بشه 

ای عودسوز هم شد نتیجه ی خرید من😁

اگر اهل مشهدین پیشنهاد میکنم یک بار هم که شده برج سلمان رو ببینید به ویژه اگر سبک سنتی دوست دارین 

و دو تا نکته ای که دیدم و خیلی بهم چسبید اینکه در دکور های چیده شده برای خانه ها خیلی از کتاب استفاده میشه خدارشکر 

و دومی هم اینکه مردم یواش یواش دوباره دارن به همون سبک اصیل و سنتی ایرانی بر می گردن و این واقعا دلنشین و خوش حال کنندست 

علاوه بر این ها دیروز یک مغازه ی عتیقه فروشی خیلی خوشگل دیدم که متاسفانه بسته بود و چند تا گالری که حتی دکور مغازشون هم دلچسب بود دیگه چه برسه به اجناس قشنگ ترشون

 


برچسب‌ها: خرید
نوشته شده در  شنبه ششم شهریور ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


نادر ابراهیمی عزیزم 

من هنوز هم در انتظار خواندن یک عاشقانه ی بسیار آرام تو هستم 

این چه وقت رفتن بود؟


برچسب‌ها: یک عاشقانه ی آرام, نادر ابراهیمی
نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 


برچسب‌ها: خیام
نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


هممون سبک زندگی استاد شهریار رو از عمق وجود تحسین می کنیم 

ولی کدوممون دست اطرافیانمون رو در تبدیل شدن به شهریار باز گذاشتیم؟


برچسب‌ها: شهریار, آزادگی به معنای متفاوت
نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


دوست دارم برگردم به دوره ی ساسانیان

هر روز صبح تو خونه ای چندین برابر زیباتر از خونه های امروزی بیدار می شدم 

هر روز صبح لباسی چندین برابر اصیل تر از لباس های امروزی رو می پوشیدم 

هر روز صبح صبحانه ای در ظروفی چندین برابر قشنگ تر از ظروف امروزی می خوردم 

هر روز در حیاطی چندین برابر دلپذیر تر از بالکن های امروزی قدم می زدم 

هر روز با واژه هایی چندین برابر با معناتر سخن می گفتم 

هر روز صبح با اسب هایی چندین برابر باهوش تر از ماشین های امروزی گردش می کردم 

هر روز از بازار هایی چندین برابر با صفا تر از پاساژ های امروزی خرید می کردم 

هر روز از کوچه هایی چندین برابر سرسبز تر از کوچه های امروزی عبور می کردم 

هر روز به جای دیدن تیر های چراغ برق از دیدن درختان بهارنارنج لذت می بردم 

هر روز به جای آسمان غبار آلود امروزی آسمانی بسیار پرنور تر را می دیدم 

هر روز به جای شنیدن بوق ماشین ها صدای جوی آب را می شنیدم

هر روز به جای تلویزیون به تفریح اسب سواری و تیراندازی می پرداختم 

هر روز به جای نواهایی که نمی دانم اجازه دارم آن ها را موسیقی بنامم نوای کمانچه ی باربد را می شنیدم

هر روز به جای شنیدن اسامی مختلف عربی اسامی اصیل فارسی را می شنیدم

هر روز با شنیدن کلمه ی مهربانو به جای خانم به عقب بر می گشتم 

هر ماه به جای جشن هایی مثل جشن هالوین از جشن های ماهانه نهایت لذت را می بردم 

هر روز با آدم های اطراف بیشتر سخن می گفتم 

و هر شب به جای دیدن پرتوی نور راه شیری را می دیدم

 

کاش من یک مهربانوی ساسانی بودم...کاش 


برچسب‌ها: ساسانیان, تاریخ ایران باستان
نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


فصل گل های ابریشم تمام می شود.فصل در پیله ی تنهایی ماندن است 

فصل حکومت اصوات

چقدر امشب غریبه....هیچکس نیست هیچکس خودمم و خودم 

گاهی حالم از خودم به هم میخوره 

کی این زندگی تمام میشه؟

نادر...من سخت دلتنگ معجزه ام دیگر به من مگو که معجزه ای در کار نیست 

دیگر نگو...

معجزه ی من جای دیگری است


برچسب‌ها: نادر ابراهیمی, شب, دلتنگی, احساس
نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


امروز کلاس فیزیک داشتم 

و اصلا هیچیش رو گوش ندادم 

نمیدونم چرا شاید چون حوصله نداشتم 

ولی به هر حال از دست خودم خیلی عصبانیم 


دیشب ساعت ۱۲ خوابیدم یک ربع دو بیدار شدم رفتم تا دو و نیم شهاب باران دیدم بعدش خوابم نبرد تا ساعتای سه صبح هم مجیور شدم ساعت هشت بیدار بشم و واقعا خوابم میاد....

امروز هم که کلی کلاس و کار دارم 

صبح از ساعت ۸ تا ۱۱ فیزیک و نجوم 

۲ تا ۵ مکانیک 

۵.۵ تا ۷ زبان 

این وسط باید دنبال یک استاد خوب برای رفع اشکال هم بگردم علاوه بر اون مشق های زبانم هم همش مونده کلی هم درس نخونده ی فیزیک دارم 

متنفرررررم از امروز


برچسب‌ها: فیزیک, نجوم, زبان, کلاس
نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


این چه مرضیه که تو تابستان دلم حال و هوای زمستان رو میخواد 

و توی زمستان دلم هوای تابستان رو میکنه؟


برچسب‌ها: زمستان, تابستان
نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


همه ازم می پرسن چرا نجوم؟چرا کیهان شناسی؟

همه بهم میگن تو فرصت های بهتری داری

بابات پزشکه کارت بعده تحصیل تضمینه

همه بهم میگن داری با عجله و بدون فکر تصمیم می گیری

هیچکس باورش نمی شه که موفق میشم

من یک دلیل دارم...برای همه ی این سوالات و نشراتی که دیگران دارن

یک دلیل بری اینکه چرا نجوم؟

هر کسی به یک شکل خدا رو می فهمه...خدا برای هرکسی در یک چیز پنهان شده

خدا برای من تو ستاره ای پنهان شده که وقت رگش اشعه ی فرابنفش ساطع میکنه

خدا برای من تو صورت فلکی عوا پنهان شده

خدا برای من در حل یک معادله ی لاینحل پنان شده

خدا برای من در فهمیدن کوانتوم پنهان شده

خدا برای من در لذت کشف اعداد پنهان شده

خدا برای من در ماده ی تاریک پنهان شده

نه در گویچه ی سفید

نه در سلول های پوستی

نه در موجودات تک سلولی

خدا برای من در زاویه ی خمیدگی ساقه ی افتابگردان پنهان شده نه در علت کم ابی اون گیاه

پس لطفا انقدر سعی نکنید با دلایل بی خود و بی جهتتون من رو قانع کنید

لطفا سعی نکنید من رو وادار کنید به اینکه هر روز در مطب خدا رو گم کنم در حالی که خدا اون بالا در اسمون قابل لمس و اکتشاف باشه


برچسب‌ها: نجوم, خدا, پزشکی, شغل
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


هیچ اهمیتی نداره اگر به انسان های پولدار احترام نذاشتیم

ولی اگر روزی احترام یک انسان بافرهنگ رو نگه نداشتیم بدونیم بدجور ضرر کردیم


برچسب‌ها: فرهنگ
نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


وقتی یکی به محیط زندگی حیوانات تجاوز میکنه صاحب اون منطقه برای بیرون کردنش باهاش می جنگه 

ما انسان ها چیکار می کنیم؟می جنگیم 

بعد به خودمون میگیم اشرف مخلوقات 


برچسب‌ها: جنگ, انسان
نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


امشب چند تا هاله ی کهکشانی به هم برخورد می کنن؟

چند تا پالس خورشیدی میخوره به جو زمین و میشه شفق قطبی؟

چند نفره سایه ی زیبای ستاره ها رو در ظلمات کویر می بینن؟

چند ستاره اونقدر می ریزن تو خودشون که تبدیل به سیاه چاله میشن؟

ماده ی تاریک چقدر تغییر حالت میده؟

چند تا شهاب تو جو زمین میسوزه؟

چند تا سیاره به هم برخورد می کنن؟

امشب چند تا سیاره دور بتای ذات الکرسی می چرخه؟

امشب تو کدوم سیاره بارون می باره؟

امشب وقتی خوابم چند تا اتفاق تو این کائن اتفاق میفته که من و موجودات شبیه به من تا آخر جهان کشفش نمی کنن؟

امشب کسی هست که پشت بام ما رو از یک جای دیگه ببینه؟

امشب چند تا ستاره متولد میشه؟

چند تا ستاره می میره؟

امشب بازم سحابی قشنگی مثل دروازه های بهشت به وجود میاد؟

امشب تو کهکشان گرداب چه خبره؟

امشب اطراف ستاره ی قطبی چی میگذره؟

کدوم دانشمند قراره امشب مسئله ای رو کشف کنه که من سی سال بعد ازش خبردار بشم؟

کدوم دانشمند امشب می میره و تازه بعد چند سال مشخص میشه چه آدم بزرگی بوده؟

اصلا همه اینا رو ولش کن...امشب پسر کیسه به دوشی که منو تو ماشین دید چقدر غصه میخوره؟جایی برای خواب داره؟

خدایا این همه سوال این همه فرصیه این همه عجایب...نمیدونم حکمتت چیه که نمیذاری بنده هات از کارت خبر دار بشن ولی شکرت

پ.ن:دفت کردین ادمایی که یکم باهوش ترن و بهتر از کار خدا سر در میارن زود هم میمیرن؟

نیوتون روحت شاد شاد شاد شاد

شب بخیر...امیدوارم امشب وقتی می خوابیم اتفاقات خوبی تو این کیهان بیفته

پ.ن۲:ببخشید اگر غلط علمی در متن هست بزاریدش به حساب یک دلنوشته بودن


برچسب‌ها: نجوم, کیهان شناسی, سوال, نیوتون
نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


دیشب خواب حافظ رو دیدم 

دقیقا مثل همون شب 

تو همون مکان با همون لباس و احتمالا با همون مقدمات 

نمیدونم جریان چیه و چرا

انشالله که خیره


برچسب‌ها: خواب, حافظ
نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


چقدر دنیای تک تک آدم ها با ارزشه...از منفورترینشون گرفته تا بهترین

از هر کدوم میشه یک عالمه لذت برد اگر بلد باشیم قدرش رو بدونیم


برچسب‌ها: زندگی, آدم ها, انسان, دانستان آدم ها
نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


چه دنیای مضحکیه برای خودمون ساختیم؟

حتی تو ورودی کلان شهر ها هم میشه تشخیص داد کی مال این شهر هست کی نیست 

نه بر اساس رنگ و نژاد و چهره و...که ای کاش بر اساس اینا می بود بلکه بر اساس پول و مدل ماشین و لباس و مدل ناخن و...

مشمعز کنندست 

واقعا افتضاحه 

واقعا...

گاهی حالم به هم میخوره از اینکه آدمم


برچسب‌ها: اختلاف طبقاتی, بی عدالتی, کلان شهرها, شهر سازی
نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


فرق من با اون بچه ی کار چیه که من با بهترین لباسم دارم میرم بهترین جای ایران برای تفریح و اون با کیسه ی روی دوشش داره از جلوی من میگذره؟

هیچ کار از دستم بر نمیاد لااقل الان برنمیاد؛ فقط میتونم دعا کنم...خدایا کاری کن که یک روزی از بزرگترین و خوشبخت ترین آدم های جهان بشن 


برچسب‌ها: بچه های کار
نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


غمگین بودن به خاطر دوری یکی که خیلی دوستش دارم مهارت و لطف خاصی نیست 

اونجایی شاهکار می کنیم که به خاطرش تو نبودش بخندیم حتی اگر از ته دل نباشه 

دوستت دارم عزیزم ببخشید اگر زن بدی بودم تا الان برات 

دوستت دارم 

کاش می تونستم این رو جوری بهت بگم که خودم آروم بشم 

دلم برات خیلی تنگ شده


برچسب‌ها: هیس
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


هیچی نگفتم چون نمی تونستم توضیحش بدم...

ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

 


برچسب‌ها: تنهایی, عشق, حافظ, دیوانه
نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


حافظ این حال عجب با که توان گفت 

که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

باز هم اون بوی آشنای اندوه تابستانی


برچسب‌ها: حافظِ جان
نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


در دنیای تو ساعت چند است؟

آلبومی که میشه باهاش لذت سفر به شمال رو به کمال رسوند


برچسب‌ها: کریستف رضایی
نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


امروز ساعت شش و نیم راه افتادیم

فعلا داریم به خواهش من اطراف کلات و کلا استان خراسان رو می گردیم

امروز بالاخره کاخ خورشید رو دیدم...هرچند نسبت به خیلی از بناها چشمگیر نیست ولی به هر حال از نقش های زیباش نمیشه گذشت

یکی دو تا آبشار هم رفتیم...اولی ارتکند دومی هم قره سو و به طبع کلی پیاده روی کردم لااقل به اندازه ی یک روز کلی...

خلاصه اینکه الان واقعا خسته ام 

دوست داشتم مفصل تر بنویسم...حالا انشالله باشه برای بعد

پ.ن:به نظر شما چجوری همسر خود را راضی کنیم تو این گرماها پاشه بیاد شیراز؟


برچسب‌ها: سفر, کلات, ارتکند, قره سو
نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


یادتونه تو پست قبل نوشتم خدا خیلی هوامو داره؟!

شاید تصور منه،درست نمیدونم ولی همین چند روز پیش از خدا بارون خواستم و همین الان تو این هوای خیلی گرم مشهد بارون اومد🌦


برچسب‌ها: باران, مشهد
نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


نمیدونم شاید خوشبختی یعنی ماکارونی درست کردن 

یعنی غذا گذاشتن برای گربه ها و پرنده ها 

یعنی وقتی که می فهمی همسرت حواسش بهت هست 

یعنی وقتی که اتاق رو گردگیری می کنی 

یعنی آخرین روز از روزهای استراحت 

یعنی سفر به ناکجا آباد 

یعنی کتابخونه ی خیلی کوچولو و صمیمی که میشه توش یک عاشقانه ی آرام رو پیدا کرد 

یعنی بی ریا ترین آهنگ جهان 

یعنی پوشیدن یک دامن 

یعنی غافلگیر کردن دوستت برای تولدش

یعنی پیدا کردن یک فیلم درست حسابی بین این همه تصویر به درد نخور

نمیدونم شاید خوشبختی وقتی باشه که وسط کلی سختی از خدا میخوای و چند لحظه بعد اون رو داری

مرسی خدایا...بابت تمام چیز هایی که نمیشه اینجا نوشت شکرت

 


برچسب‌ها: خوشبختی
نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


بالاخره زمزمه هایی از سفر...


برچسب‌ها: سفر
نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


آهنگ پرواز تهران شیراز-دال باند 

نمیدونم دقیقا این آهنگ رو از روی دلتنگیم من برای شیراز ساختن یا من انقدر شبیه یک آهنگم


امروز دلخکشی های زیادی دارم.اینکه احسان فهمید این آهنگ جدیده و بدون گقتن متوجه شد که چرا دوستش دارم،اینکه یک دختر از توی ماشین کنار برام دست تکان داد،اینکه خدا دقیقا چیزی رو مقدر کرد که می خواستم 

شکرت که همیشه انقدر هوامو داری...

پ.ن:دوست داشتم دال باند رو جور دیگه ای در وبلاگ معرفی کنم؛بعدا این کار و می کنم


برچسب‌ها: دال باند, شیراز, حافظ, دلخوشی
نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


ادبیات رو تخریب کردند وقتی مجبور به آن شدیم که معنای کنایی درخت زیتون را بیاموزیم...ما دیگر نمی توانیم برداشتی به جز آزادی از درخت زیتون داشته باشیم


برچسب‌ها: ادبیات
نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


اسلایدر