توی کویر ابر نمیاد که نمیاد

ولی وقتی بیاد خیلی قشنگ میشه

نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


جوری از تتدید فرصت می‌سازم که همه انگشت به دهن بمونن

کاری میکنم همونایی که یک روز آزارم دادن کارشون بدجور گیر من باشه...

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما....

نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


خیلی سخته که از یک نفر که خیلی دوستش داری دل بکنی

خیلی سخته

ولی وقتی دل کندی دیگه دل کندی

دیگه هیچ وقت عاشقش نمیشی

طرف هرکاری هم که بکنه دیگه نمیشه که نمیشه

بترسید از زنی که دل کنده و خشم داره.اگر یک روزی بهش محتاج بشید دیگه نمیشه کاریش کرد

نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


به مولا پنج شش سال دیگه اوضاع هرجور بود...وسایلم رو جمع میکنم با احسان میریم بوشهر

انقدر میمونیم که دیگه حسرت بوشهر اینجوری نمونه رو دلم

با آدماش حرف میزنم.دمامشون رو گوش میدم غذاشون میخورم.همون غمی رو که تو وجود همشون هست و از زیباترین غم های جهانه تجربه میکنم.بارونشو میبینم خورشیدشو می بینم.باهاشون عزاداری میکنم.تو عزاسیاشون دست میزنم.برقه می بندم

وقتی تا حدی سیر شدم میرم.میرم که هیچ وقت خوب خوب سیر نشم

نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


بسه

نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


زندگی بازیه

بازی هم قانون داره

اگر میخوای بازی کنی باید قوانین رو یاد بگیری.چه بخوای بهشون عمل کنی چه بخوای دورشون بزنی.

۱۸ سال طول کشید تا بفهمم قانونی و قاعده ای وجود داره

نمیدونم چقدر قراره طول بکشه تا قوانینش رو بفهمم

و نمیدونم چقدر طول میکشه تا بفهمم باید بهشون عمل کرد یا نه

و نمیدونم چقدر قراره طول بکشه تا بفهمم چجوری باید دورشون زد یا بهشون عمل کرد

نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


حالم مثل اهنگ حرمان امید نعمتیه

خرابه ولی خیلی قشنگ خرابه

نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


بالاخره یک روز که خواستم کسی رو معرفی کنم

به جای اینکه اسم و فامیلش رو بگم با تاریخ تولد و تعداد اعضای خانواده و شهر محل سکونت و....رو تک تک نام ببرم

شروع میکنم اینجوری معرفیش کردن:

اون به رنگ سبز زیتونی و سیاه علاقه داره.وقتی توی شرایط سخت شروع میکنه به کنون پوست اطراف ناخنش.عاشق دم پختکه.دکور خونش رو خیلی وقته عوض نکرده.وقتی خیلی زندگی بهش فشار میاره پناه میاره به ورزش.موسیقی پاپ ایرانی ذو خیلی دوست داره.وقتی عمیق فکر میکنه میشینه روی صندلی کنار آشپزخانه و صفحه گوشیش رو بیخودی بالا و پایین میکنه.اصلا بلد نیست پلو بپزه و خوره سینماست.فیلم های درام اجتماعی رو ترجیح میده ‌و یک شبزی به تمام معناست

نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


حال شبیه اهنگ آفرینش معتمدیه

نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


چبه؟

می ترسی؟

از دوباره تنها شدن می‌ترسی؟

از اینکه شب سرت رو بکنی زیر پتو و یواش یواش گریه کنی می ترسی؟

از اینکه بعض و ترس پاشو بزار رو‌گلوت و زورت بهش نرسه می ترسی؟

از اینکه جیغ بزنی و کسی نفهمه می‌ترسی؟

از اینکه با یک اهنگ خونت به جوش بیاد.قلبت بترکه و کاری نکنی می ترسی؟

من همون مبینایی رو میخوام که با حرف های اردشیر دیوانه میشد.همونی که می‌گفت چرخ بر هم زنم...

کجا رفتی عزیز تر از جان؟برگرد

برگرد

نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


بزرگ شدی

می بینی جهان آدم بزرگا رو

گاهی پر از کثافت

گهگاهی زیبا

گیج شدی

خسته شدی

خسته کردن یا شدی مهم نیست

من مبینا رو میخوام نه کسی که الان داره این متن رو می نویسه من مرده نمیخوام

من خودتو میخوام

خودتو

همون دختری که صبح ساعت ۶ پا میشد صبحانه می‌خورد لباس درست حسابی می پوشید مستند های نجومی می دید.همه بهش میگفتن چرا؟تو که کاری نداری تو بعد از صبحانه و مستندت چیکار میخوای بکنی مگه؟میگفتن اشتباهه.من اونی رو میخوام که به هیچکدوم ازینا اهمیت نداد

کجا رفت اون دختری که پنج سال پیش درد داشت و هیچی نگفت؟اون اراده پنج سال پیش کجاست که هرچی مردم پیداش نمیکنم

کدوم گوری رفتی کپیدی که نمیتونم ببینمت

کجایی؟

مبینا جان عزیزم کجایی؟

آرزوهات کو؟دانشمند ناسا شدن؟اون الهام بخش بودنت کجاست؟

کجا رفتی؟

کجا رفتی ای دختر کوچولو ۹ ساله که همه تحسینت میکردن

کجا رفتی ای دختر ۲ سال پیش که می جنگیدی؟

ترسیدی؟دیدی جهان انقدر ها هم قشنگ نیست؟ترسیدی؟

دیدی نشد خیلی از آرزوهات که بشه

مبینا!التماست میکنم.التماست میکنم برگرد

هرجور شده

مثل قبل نه.با تجربیات بیشتر برگرد

دلم برات تنگ شده برای خودت دلم تنگ تنگ شده

اون حرارت اون شور اون اشتیاق...کجا رفتی؟

کجا رفتی؟برگرد

همه بهت نیاز دارن

احسان.مامان.بابا.حلما.دوستات.جهان...

گور بابای مقام گور بابای مدال گور بابای پول و ثروت

همشون خوبین همشون قشنگن همشون لازمن ولی اینا فقط وسیلن

التماست میکنم برگرد

دوباره شروع کن

الان همه بهت نیاز دارن تو نجاتشان بده

یا علی...

نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


در کجا این ظلم با انسان کنند

نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


به نظرم با اختلاف یکی از بهترین و دلنشین ترین موسیقی های متن فیلم ایرانی مربوط میشه به در دنیای تو ساعت چند است

نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


درد نعمته

غم نعمته

دلتنگی

سخت نفس کشیدن نعمته

ولی گاهی خدا نعمت رو در قابل یک فنجون قهوه تلخ بهت میده که تلخه ولی خوشمزست گاهی هم در قابل زهر بهت میده

نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


۱۸ سالمه

توی این ۱۸ سال هرشب وقتی مامان میخوابیده به اون زن دیگه کسی که اسمش رو میزارم بابا فکر میکرده

توی تمام این ۱۸ سال اون مرد مامانم رو کتک میزده

توی تمام این ۱۸ سال زور می‌گفته:دانشگاه نرو چون من میگم.سرکار نرو چون من میگم.خونه مامانت نرو چون من میگم.هیچ وقت توی زندگیت دوستی نداشته باش چون اگر داشته باشی بهت روی خوش نشون میدن ولی ذره ذره خفت میکنم

توی تمام این ۱۸ سال چیزی رو بپوش که من میگم موهاتو رنگ بزن که من میگم

پاشو بیا با من تفریح ولی ساعتی که من میگم جایی که من میگم

چرا؟چون من جزو اون دسته ای از آدمام که به خاطر چند تا عضو اضافه اسم خودشون رو گذاشتن مرد ولی مرد نیستن

نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


اسلایدر