به مولا پنج شش سال دیگه اوضاع هرجور بود...وسایلم رو جمع میکنم با احسان میریم بوشهر

انقدر میمونیم که دیگه حسرت بوشهر اینجوری نمونه رو دلم

با آدماش حرف میزنم.دمامشون رو گوش میدم غذاشون میخورم.همون غمی رو که تو وجود همشون هست و از زیباترین غم های جهانه تجربه میکنم.بارونشو میبینم خورشیدشو می بینم.باهاشون عزاداری میکنم.تو عزاسیاشون دست میزنم.برقه می بندم

وقتی تا حدی سیر شدم میرم.میرم که هیچ وقت خوب خوب سیر نشم

نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲  توسط خانم امید  | 


اسلایدر