کلی غم بی دلیل تو گلوم جمع شده که شاید باید تو تنهایی حلش کنم...با غزل حافظ با همونی که می گفت حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش یا با اهنگ ای باران قربانی...نمیدونم

 

داشتم با خودم فکر می کردم چقدر حافظ غریب و بی کس بوده چقدر تنها بوده و چقدر کسی نمی فهمیدش...حتی انقدر نمی فهمیدش که بعد از چند صد سال یک ایران شناسی که اهل ایران نبوده براش یک مرقد ساخته....فکر کن حافظی که داروندار بعضی از ماهاست حافظی که ما به نام لسان العرفا می شناسیمش کسی که بهش می بالیم و...تو دوران زندگیش چقدر بی ارزش تلقی می شده و چه ظلم هایی که بهش نصده فقط به دلیل اینکه مردم اون زمان و احتمالا حالا ظرفیت درکش رو نداشتن....هرچند لابد باید چنین هزینه ی سنگین و سختی رو می پرداخته که الان به نام شاعر عاشق بشناسیمش شاید بهای حافظ بودن همینه...

و تنهایی از سنگین ترین مصائب است


برچسب‌ها: حافظِ جان
نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


اسلایدر