یکم که میگذره؛یواش یواش

اون عشق شورانگیز هیجان آور تبدیل میشه به یک دوست داشتن بسیار عمیق

عاقل تر میشی فکر میکنی.بدی هاش رو می بینی هرچند که باز هم بدی هاش تلخ نیستن

یکجور دیگه نگاهش میکنی.به جای اینکه سبک پوشش رو رفتارش رو تقلید کنی به این فکر میکنی که چرا اینجوریه؟جهان بینیش رو کشف میکنی

دیگه شب هایی نیست که به خاطر اون خوابت نبره ولی وقتی صبح میبینیش دوباره به اندازه قبل حتی عمیق تر خوشحال میشی

یاد مگیری توی جمع خیلی این عشق رو نشون ندی.عاشقانه بهش نگاه نمیکنی با خندش عجیب غریب نمیخندی لبخند های واضح بهش نمیزنی ولی پنهانی خیلی بیشتر دوستش داری

خانمی میکنی براش دوستش میشی گاهی مادرش میشی منتقدش میشی رفیق و پایه فوتبالش میشی ولی عاقلانه.عاقلانه و دوست داشتنی تر از قبل ولی بدون هیجان

وقتی به این مرحله برسی اول فکر میکنی تمومه.ژمان گذشته عشقه کمرنگ شده.منم دیگه دلم اونجوری با دیدنش نمیریژه و...ولی یکی دو سال که بگذره تازه میفهمی چقدر این مرحله شیرینه

نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۳  توسط خانم امید  | 


اسلایدر