امروز بعد از یک مدت سخت( که نمیدونم دقیقا سروکلش از کجا پیدا شد ) بالاخره رفتیم بیرون و دلی تازه کردیم(البته نه طبیعت🙃).اول از همه یک سری به خیابان دانشگاه و کتاب فروشی هاش زدیم وذخایر کتاب خونه رو دوباره پر کردیم بعد هم رفتیم سراغ همون خانواده ی بی نظیر که رو به روی پردیس کتاب مغازه ی نمیدونم چی فروشی دارن.بعد هم رفتیم کافه پاتوق همیشگی و دیدار ها رو تازه کردیم و یک دمنوش ناب بهارنارنج زدیم.الانم با کلی خستگی و تکالیف مونده رو دست برگشتیم خونه.احسان که تا دراز کشید خوابش برد فقط موندم من بدبخت که هر چقدر چشمام رو روی هم میزارم خوابم نمیبره.اصلا دقت کردین؟همیشه همینه ها. دقیقا روزی که ادم فرداش کلی کار داره انگار یکی میاد داروی خواب نیاورد میریزه تو غذات.
خلاصه اینکه فعلا با کتاب امروز و اشعار جناب حافظ خوشیم و نگران فردا.
خدایا شکرت...
برچسبها: کتاب, پردیس کتاب, حافظ, دمنوش