دوباره انگار همه چیز ریخته بهم.انقدر بد که فکر می کنی درست نخواهد شد.هیچ وقت نفهمیدم اینجور مواقع باید چی کار کرد.هیچ وقت.

دلم یک جایی رو می خواد که نمی‌دونم کجاست یک جایی دور از اجتماع که تنها سه چهار نفر اونجا باشن اون ها هم یا ادم رو کلا نشناسن یا اگر می شناسن رفیق ترین رفقای ادم باشن.یک جایی مثل بافت قدیمی یک کشور دیگه مثل کتاب فروشی مثل گالری عکس و نقاشی.شاید دلم یک کلاس هنری میخواد نه به عنوان هنرجو به عنوان یک شاگرد یکی که از یک ادم پیر می خواد کلی تجربه یاد بگیره.اصلا فیلم خانه ی دوست کجاست رو دیدین؟دلم یکی مثل اون پیرمردی رو می خواد که به خاطر اون پسر کتش رو پوشید و باهاش کلی راه رفت بعد هم بهش اون گل رو هدیه داد.حتی دلم یک غذایی رو میخواد که نمی‌دونم چیه بوش رو می فهمم ها!ولی نمیتونم تشخیصش بدم چیه.دلم گپ و گفت با یک توریست رو میخواد یک توریست خارجی نااشنا شایدم دلم عکاسی میخواد.نمیدونم.فقط اونجا هر جا هست تو شهر های ایران نیست یا حداقل تو بافت جدید شهر های ایران نیست.اصلا دلم میخواد همین الان پاشم برم ابیانه از اون لباس های زیبای محلی هم بپوشم که حداقل خودم احساس کنم مال اونجام.

خدایا من که خودم نفهمیدم چی می‌خوام ولی میشه تو درستش کنی؟


شما دلتون چی میخواد ؟


برچسب‌ها: خانه ی دوست کجاست, گردشگری, ابیانه, غذا
نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین ۱۴۰۰  توسط خانم امید  | 


اسلایدر