گاهی اوقات نمیدونم چرا اما با اینکه چیزی برای گفتن ندارم دلم میخواد بیام اینجا و یک چیزی بنویسم اینجور مواقع اشعار به کمک آدم میان
راستی گفتم اشعار یک خبر خوب دارم امروز داشتم اینترنت رو بالا پایین می کردم که فهمیدم آقای ابتهاج آلبومی از دکلمه ی اشعارشون آماده کردن خیلی خوشحال شدم البته هنوز بهش گوش ندادم.
احسان هم این روز ها اوج کارشه و من هم اوج تکالیف و دروس مدرسم چند وقته دارم تلاش می کنیم یک تایمی رو پیدا کنیم بشینیم فیلم ببینیم شعر بخونیم تولستوی بخونیم نادر ابراهیمی بخونیم و از همه مهم تر با هم حرف بزنیم.
دلم میخواد یک خونه ی سنتی داشته باشم که شب ها چراغ های ایوونش رو روشن کنیم من چای کوهی دم کنم و احسان هم مثل پدربزرگ ها بشینه شعر و کتاب بخونه یا بشیینم با هم فیلم ببینیم موسیقی گوش کنیم یا ...
در طول این نوشته کلی چیز به مخم زد که شاید تو نوشته های بعدی راجع بهش حرف بزنم.
خلاصه اینکه این روز ها چندان هم دلچسب و دلخواه نیست البته اگر هوای بی نظیر امروز مشهد رو در نظر نگیریم
ولی می گذره....
برچسبها: کتاب, وقت, فیلم, حرف